بسم الله الرحمن الرحیم. ما اسممان دانشجو است و در خوابگاه زندگی میکنیم. ما از همهی رئیسها و آدمهای دانشگاه تشکر میکنیم که ما را در خوابگاه میخوابانند.
در خوابگاهِ ما، رزیدنتها و دانشجویان پیاچدی خوابانده میشوند و اگرچه هرکدام از ما برای خواب یک تا دو متر مربع فضا، بیشتر نمیخواهیم ولی چون رزیدنت و دانشجوی پیاچدی هستیم، مسوولینها لطف کردهاند و به هر سه نفر از ما یک اتاق سه در چهار دادهاند. تازه خود آقای مسوول هم آنبار که ما غلط خورده بودیم و رفته بودیم پیشش تا بگوییم ما را به اینترنت اتصال دهد، با قدرت گفت که ما اصلا وظیفه نداریم به شما رزیدنتها (یعنی فلانفلانشدهها) خوابگاه بدهیم. و ما از او تشکر کردیم، و ما خیلی مسوولینها را دوست داریم.
هر روز عصر صدا میکنند و ما میرویم تا برایمان غذا بریزند و ما غذاها را میخوریم و هرچه زیاد میآید میریزیم توی سطل آشغال. و این آقا مصطفی که پیاچدی تغذیه است و با یک فوقتخصص ریه و پیاچدی انگلشناسی هماتاق است، آنروز میگفت "چرا اینها عقلشان نمیرسد و غذا را به جای اینکه در دیگ، فلهای بیاورند، در ظرفهای یکبارمصرف نمیآورند؟" و او برایمان توضیح داد که "اینطوری غذای کمتری دور ریخته میشود و هزینهی بستهبندی هم در میآید." اما ما گول او را که همیشه یک درصد خالی لیوان را نگاه میکند، نمیخوریم، حتما مسوولینها یک چیزی بهتر از ما میدانند که اینطوری صلاح دانستهاند. و اصلا خودٍ رییس دانشگاه هم آنروز در سخنرانی گفته بود که رزیدنتها چشموچراغ دانشگاه هستند.
من در اینلحظه، در حالی که میم (پیاچدی میکروبشناسی) و غین (رزیدنت پاتولوژی) دارند با لبتاپ، پلیاستیشن بازی میکنند، انشای خود را به پایان میبرم.
این بود انشای من. شاد است معلم من.
لینک موضوع انشای قبلی: نامه ای به پلیس
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:36  توسط علی کاظمیان
|
