چقدر باز این روزها و ماهها تلخ شده ای
و نگرانی از چشمهات می بارد
.....
تو می گفتی بعد از این هیچ چی را نمی خواهی باور کنی
اما.....شاید همین جوریها بوده که حالا سیاهی دارد باورت می کند
وای اگر دیگر ندرخشند
رو به پنجره ایستاده ای ِ گفته ام : ....بگذار برات قصه ای بخوانم
و تو قول بده گوش کنی ...
تا اخرش باهم کلی بخندیم
و بعد ان گل سرخ باغچه ِ که نمی چینیم ِ برای خنده هات
خنده های ساده لوحانه ...زود باورانه ؟.........نه من و تو که باهاشان کاری نداریم
ما جور دیگری می خندیم
جوری که خانه ی دیوقصه حداقل چندتایی ترک بردارد
دیوی که گویا قصد کرده خانه خرابمان کند........
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 0:1  توسط علی کاظمیان
|
