برگشتم به كوپه. جز جوان كارگر كه كنار در، ساكت نشسته بود، چهار نفر ديگر مشغول بحث دربارهی كنترل جمعيت بودند. دو جوانی كه روي تخت بالايی ورقبازی میكردند و آقا معلمِ سمت چپ من، يادِ احمدینژاد افتادهبودند كه باری گفته بود:" اينكه میگويند دو بچه كافی است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما ظرفيت دارد كه فرزندان زيادی در آن رشد پيدا كنند، حتی ظرفيت حضور 120ميليون نفر را نيز داراست."
اما حقيقتش، حواس من نه به بحث آنها، كه به مرد فربه ميانسالی بود كه روبهرویم به خود میپيچید. حرفی داشت گويا. يكدقيقهای پيچ و تاب خورد تا اينكه سرانجام توانست سررشتهی بحثِ كنترل جمعيت را در دست گيرد. گفت:" البته بگمها، الان در اروپا و در كانادا رشد جمعيت منفيه، علتش چيه؟ يك علت اصلی داره. علتش اينه كه اونا مشكل ژنتيكی دارن. يعني مشكل اساسی دارن. يعني اگر پنجاهتا زن هم بهشون بدی، نمیتونن بچه بسازن. ولي خب، توی ايران ماشالا اوضاع خوبه."
و اينگونه بود كه بحث وارد فاز جديدی شد، چنان که افتد و دانی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:28  توسط علی کاظمیان
|
