تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها - آخرین سه‌شنبه‌ی مرداد

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم


عاشقانه‌ی ناآرام

۱
پسر جان/ هرگز از عرض اتوبان رد نشو/ زيرگذر يا پل هوایی را در‌ياب/ حتي اگر دختر محبوبت آن‌طرف منتظر تاکسی ايستاده باشد.
۲
پسر جان/ هرگز از عرض اتوبان رد نشو/ زيرگذر يا پل هوايی را در‌ياب/ مگر اينکه دختر محبوبت آن‌طرف منتظر تاکسی ايستاده باشد.



اصلاح خود

دستهایم در جیب بودند و چشمانم دوخته به گامهای خودم. در مسیر مورد علاقه‌ام، چهارراه پل خاکی تا سه‌راه ادبیات، قدم می‌زدم و سخت در "خود" فرو رفته بودم. به "خود"م می‌اندیشیدم. مدتها بود که این‌گونه در احوال خویش عمیق نشده بودم. در چنین اوضاعی، پیچیده در خود، لحظه‌ای سر بلند کردم و نگاهم گره خورد به نوشته‌ای پشت شیشه‌های یک مغازه که به معجزه می‌مانست، یا به نشانه‌ای از دوردست:
"روش‌های اصلاح خود را متحول کنید."
حیران و ناباور از پاسخی که این‌چنین پوست‌کنده در برابر دغدغه‌هایم بر من ظاهر شده بود، بر جا میخکوب شدم. نگاهم را پائین‌تر آوردم...
روی پوستر، کنار عکس دیوید بکهام نوشته بود: "ژیلت"



مرا به خیر تو...

اوایل نیمه‌ی دوم و در حالیکه سویا سه بر دو از رئال مادرید پیش بود، جواد خیابانی این‌گونه گفت:
"دوستان زحمتکشم در پخش شبکه‌ی سه در وقت‌های مرده‌ی بازی، گلهای به ثمر رسیده را نمایش می‌دهند تا شما بینندگان عزیز لذت بیشتری از تماشای این دیدار داغ ببرید."
یکی آنجا نبود که به جواد خیابانی و دوستانش بگوید اگر به فکر لذت بردن بینندگان هستید، همان تصاویر تماشاچیان اسپانیایی را بدون سانسور مرحمت کنید.

پانوشت شبه‌اخلاقی: خیلی وقتها که من و امثال من خیری به دیگری می‌رسانیم، در واقع داریم او را از خیر بزرگ‌تری محروم می‌کنیم.


صداقت

علی در قطار از دختر 6-7 ساله‌ای پرسیده:"خانم کوچولو، تو بزرگ که شدی می‌خوای چه‌کاره بشی؟" و دختر زل زده توی چشمهای علی و گفته: "عروس."


Point Of No Return

There was definitely no doubt.He was sure.Not only he had found no motive in himself for continuing such a life, but rather he had some strong reasons to end it.
He reached the edge of the roof. However he had thought a lot about the moment, everything sounded usual to him. He didn't feel any serious concern. It was time. He looked at his feet, fitting his toes exactly to the edge .He shut his eyes. Nothing was bothering him."well!" he said while opening his eyes. Looking straight, his body bended forward. Just when his deviation angle was 10 degrees,he saw Sara at the front window. She was his neighbor,a student of physics, and a quite pretty girl, whom he had seen twice a couple of months ago. He was really interested in her eyes, but not seeing her again, he gradually forgot his interest. Now she was before the window, but didn't pay attention to him and his suicide.
Thought of stop came to his mind. "let me see her again." But now he was about 33 degrees deviated and actually, gravity was much more effective than his longing. Honestly,there was no return. "Crazy..." He said and fell; while Sara was thinking about Newton's law of gravity.


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 3:31  توسط علی کاظمیان  |