حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست
1
پیشرویم همهچیز سفید میزد، مگر سه چیز: پوست حاجیان سیهچرده، کعبه، و آسمان.
2
آن شب ساعتها رها از متولیان -که همهجا بودند و ذکر میخوراندند به ما جماعت هفده هجده ساله- چند ساعتی در سکوت خیره ماندم در این میدان دید که حشو و زوائدی در آن راه نداشت.
3
و امشب که دقیقا هشت سال از آن شب میگذرد میدانم در آن ساعات (نادانسته) در مراقبهای بهسر میبردم که معلم بینش و آقای متولی هرگز ما را به آن دعوت و متوجه نکرده بودند، یا نمیدانم، اگر هم کسی دعوت کرده، یحتمل صدایش در آشوب متولیان گم شده.
4
این عکس هم که میگوید با این ساختوسازهای ظاهرا مدرن که چه بسا روی دیوارهایش تبلیغات پپسی و ژیلت هم نصب کنند آن میدان دید هشت سال پیش را دیگر باید در درون بجویم، نه بیرون.
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:46  توسط علی کاظمیان
|
