عکس از رضا
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 8:11  توسط علی کاظمیان
|
"پول بايد پادرميونی كنه/ تا آدم احساس جوونی كنه"
به نظر شما چند درصد از ايرانيانی كه اين نسخهی جديد تصنيف گلپا را از برنامهی طنز راديو شنيدند، زبان حالشان چيزی جز اين بود كه :"الحق گل گفتی!"؟
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 17:53  توسط علی کاظمیان
|
اشاره کردم که یعنی : مستقیم. درِ لکندهی ماشینِ لکندهش رو باز کردم و نشستم. "کجا مِری؟" گفتم:"تا همین چهارراه.....البته اگه مستقیم میرین ،بعدش هم میام"..گفت:"نه داداش، تا همی چهارراه مُرُم، باید بُرُم نمازُمِه بِخوانُم که از همه کار واجبتره " گفتم" احسنت"....ثانیهای بعد با صدای "دربست" ترمز کرد.من باید پیاده میشدم،چون چهار مسافر به مقصد"میدان بار نوغون" میخواستن سوار شن.نقطه.
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 16:58  توسط علی کاظمیان
|
فاصلهای در ميان نبود، به عشاق بیتاب میمانستند... كنج حافظيه نشسته بودم كه دختر و پسر، تنگ در آغوش هم، از مقابلم گذشتند. نگاهم از پیشان دويد...
پشت تیشرت مشکی پسر نوشته بود: LEAVE ME ALONE
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 12:40  توسط علی کاظمیان
|
راننده تاکسی حاکمان را با تمام نیرویش به باد فحش گرفتهبود که پرایدی پیچید جلویش و ناسزاها جملگی تغییرجهت داد به رانندهی پراید.
چهارراه، پیاده شدم و در پیادهرو هم تا سربلند کردم، چشمم افتاد به کاغذی پشت شیشهی اولین مغازه که رویش خطاب به من، فحش بدیعی نوشته بود: "گوسالهی بیچربی!"
...
چند ثانیهای گذشت تا متوجه شدم روبهروی قصابی ایستادهام.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 2:12  توسط علی کاظمیان
|