تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست

  
1
پیش‌رویم همه‌چیز سفید می‌زد، مگر سه چیز: پوست حاجیان سیه‌چرده، کعبه، و آسمان.
2
آن شب ساعتها رها از متولیان -که همه‌جا بودند و ذکر می‌خوراندند به ما جماعت هفده هجده ساله- چند ساعتی در سکوت خیره ماندم در این میدان دید که حشو و زوائدی در آن راه نداشت.
3
و امشب که دقیقا هشت سال از آن شب می‌گذرد می‌دانم در آن ساعات (نادانسته) در مراقبه‌ای به‌سر می‌بردم که معلم بینش و آقای متولی هرگز ما را به آن دعوت و متوجه نکرده بودند، یا نمی‌دانم، اگر هم کسی دعوت کرده، یحتمل صدایش در آشوب‌ متولیان گم شده.
4
این عکس هم که می‌گوید با این ساخت‌وسازهای ظاهرا مدرن که چه بسا روی دیوارهایش تبلیغات پپسی و ژیلت هم نصب کنند آن میدان دید هشت سال پیش را دیگر باید در درون بجویم، نه بیرون.
 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:46  توسط علی کاظمیان  | 

وصیت‌خوانی


...تا آخرین چهره ام بر زمین ،چشمهای هیچ کودکی را نترساند...

شما دعوت هستید به خواندن "وصیت"، زنده‌ترین نوشته‌ای که این روزها خوانده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:18  توسط علی کاظمیان  | 

"اساسا هدف تبلیغات، دیده شدن است."


چهار آگهی مجاور هم در صفحه دو روزنامه خراسان به شرح زیر بود:
کادر بالا سمت راست:
یک دستگاه خودرو پراید به شماره انتظامی ... مفقود گردیده از یابنده تقاضا می‌شود با شماره ... تماس گرفته و مژدگانی دریافت نماید.
کادر بالا سمت چپ:
"نورچشم عزیزمان، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر... ،دکتر...
کادر پایین سمت راست:
"همسر عزیزم، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر...
کادر پایین سمت چپ:
"عروس عزیزمان، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر...، دکتر...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:10  توسط علی کاظمیان  | 

و هیچ‌کس پاسخی نگفت


یکی خواند:
"عصای ساحری در دست دارم، اژدها در دل      به چشم دیگران موسی، برای خویش فرعونم"
کسی پرسید: "این زبان حال کیست؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 13:10  توسط علی کاظمیان  | 

عرقی که از پیشانی پاک نمی‌شود


"سه کتاب در سال برای هر ایرانی"...
تیتر اول هغته‌نامه‌ی کتاب هفته که به نقل از معاون وزیر ارشاد آمده بود، صرفنظر از اینکه قرار بوده فرهنگ بالای ایرانیان را نشان دهد یا سیاستهای موفق فرهنگی کشور را، مرا بی‌اختیار به یاد زبل‌خان انداخت که عرق از پیشانی پاک می‌کرد و بی‌درنگ بر فراز سر می‌چلانید.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 16:38  توسط علی کاظمیان  | 

اعترافات-۳


راننده اتوبوس تهران-مشهد پشت‌سرهم سیگار کشید، دست‌کم دومرتبه مسافرین را حسابی معطل کرد، و تنها مسافر معترض را "گوساله، نفهم و حیوان" خطاب کرد.
من هیچ اعتراضی نکردم، چرا که اعتراض من، داروی گران‌قیمتی را که همراه داشتم و راننده در یخدان اتوبوس گذاشته بود، به احتمال مختصری به خطر می‌انداخت.
  

 لینک اعترافات پیشین (۱/۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 20:36  توسط علی کاظمیان  |