تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم


1
این واپسین سه‌شنبه‌ی سال است. امشب آتش روشن می‌کنیم. آتش، هیزم می‌خواهد. آتش بزرگ، هیزم زیاد می‌خواهد؛ نه‌فقط "بدها و ناخوش‌ها"، که "خوب‌ها و خوش‌ها"ی کم‌ارج هم‌... تا شعله‌ی پیراسته‌ای ماند، که شمع میلاد روزهای پیش‌رو را از آن برافروزیم.
2
این ظاهرا باز تصادفی بیش نیست، که آخرین سه‌شنبه‌نویسی، صدمین نوشته نیز هست. پس از قریب به هشت‌ماه، اینجا هنوز ایران و الآن هنوز سال 1386 است. سه‌شنبه‌نویسی‌ها تلخ اگر بود، حکایت ایرانِ86 بود. سال نو، حکایت نو می‌خواهد.
3
امشب می‌خواهم سه‌شنبه‌نویسی‌ها را هیزم شعله‌هایی کنم که به بدرقه‌ی سال86 برمی‌افروزیم. باشد که بسوزد... چه می‌دانم، شاید هم سیاوش‌وار، رقصان از آن‌سو به‌درآید.
4
سال87 بهترین سال زندگی یکایکمان باد... و این آرزویی نیست، که امیدیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:32  توسط علی کاظمیان  | 


همان استدلالی که ۳۳ماه پیش مرا به فاصله‌ی یک هفته، دوبار پای صندوق رای کشاند، هنوز در مقابل استدلال‌های رقیب، به نظرم قوی‌تر می‌آید. شاهین ترازویی که مقابل چشمان من است، هنوز بال به همان‌سو کج دارد.
جمعه به لیستِ (ضعیفِ) یاران خاتمی رای خواهم داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 23:56  توسط علی کاظمیان  | 


روز برفی بر كوه، پس از آنکه از آن چهار سگ گله که راه بر ما بسته بودند به سلامت گذشتیم، تانكری دیدیم كنار ديوار یک باغ:


                                                                                                                                              
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:36  توسط علی کاظمیان  | 


1
طعم جمعه‌ها گس است. اين پنج‌شنبه‌هاست كه شيرينی جمعه می‌آيد زير زبان.
شور عيد هم در روزهای آخر اسفند است كه جاری می‌شود. بعد می‌ريزد به بركه‌ی آغاز فروردين و راکد می‌ماند.

2
چندروزی‌ست كه سهراب گاه‌وبيگاه دارد بر جانم اين كلمات را زمزمه می‌كند:

مانده تا برف زمین آب شود...
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
  
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 13:46  توسط علی کاظمیان  | 


استاد گفت: در چهار چيز مقام اول دنيا هستيم; فرار مغزها، مرگ‌ومير و جراحت ناشی از تصادفات جاده‌ای، آلودگی هوا، و نسبت تعداد prisoners به كل جمعيت.
كسی اضافه كرد: وزنه‌برداری سنگين‌وزن را هم اضافه كنيد لطفا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:23  توسط علی کاظمیان  | 


چهارشنبه شب ميدون فاطمی شلوغ بود. نيم ساعت منتظر موندم تا يه تاكسی واسه آرياشهر گير بياد.
گير نيومد. من رفتم آسمون و از اون بالا اون جايی رو كه نيم ساعت بود ايستاده بودم نقاشی كردم.
وسطای نقاشی كشيدن بود كه يه فرشته‌ای كه از اون‌طرفا رد می‌شد اومد نقاشی رو از دستم گرفت و يه علامت سوال روش كشيد. منظورش اين بود كه چرا اين ماشينای خنگ از اينجا نمی‌پيچن تو خيابون؟



بعد من از فرشته كه چشماش ضعيف بود و پايينو خوب نمي‌ديد خواستم صبر كنه تا بقيه نقاشی رو هم بكشم. اون‌وقت كله‌ی آدمايی رو كه نيم‌ساعت بود منتظر ايستاده بودن و تا وسطاي خيابون جلو رفته بودن با دايره‌های قرمز نقاشی كردم. فرشته صورتشو يه‌جوری كرد، يعنی كه چرا قرمز؟ گفتم درسته پرسپوليسی‌ام، اما راستش اينه كه آدما همه از فرط عصبانيت سرخ شدن.

واسه فرشته توضیح دادم که اون آدما و ماشينای زرد هم تاكسی‌هايی هستن كه نيم‌ساعته كنار خيابون ايستادن و فقط حاضرن مسافر دربستی سوار كنن. البته يكی‌شون هم بود كه می‌خواست مسافر آرياشهر سوار كنه، اما به‌جای 450تومن از هركسی هزار تومن كرايه می‌خواست. يه پسره هم كه عينك و كيف داشت و قيافه‌ش به اين وبلاگ‌نويس‌های خودخواه می‌خورد رفت جلو و به راننده‌هه گفت چرا هزار تومن؟ راننده گفت چون ترافيكه. پسره گفت مگه تهران تازه ترافيك شده؟ راننده گفت داداش سوار نمی‌شی برو ناعت ديگه وايسا. و پسره كه به وبلاگ‌نويسای ازخودراضی می‌خورد رفت تا نيم‌ساعت ديگه منتظر وايسه.

فرشته يه‌عالمه وقت زل زد به نقاشی و بعد با تعجب نيگام كرد. خلاصه...من كه با فرشته از آسمون بی‌ترافیک تا آرياشهر رفتم اما نفهميدم اون آدمای كله‌قرمز و اون پسره كه مث وبلاگ‌نويسای ازخودراضی بود آخرش به آرياشهر رسيدن يا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 14:39  توسط علی کاظمیان  | 


ميانه‌-زنی را می‌مانم امروز/ كه پس از شام هم‌آغوشی/ با گيسوان آشفته و چشمان براق/ رو به آينه از خود مي‌پرسد/ "باردارم آيا؟"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 15:19  توسط علی کاظمیان  | 


محمدرضا که موبایلش تا خرخره لبالب از نرم‌افزار است، دیشب به اتاقم آمد.
- علی، تاریخ تولدتو بگو.  
- یازده خرداد شصت و یک.
وارد موبایلش کرد.
-می‌دونی کدوم روز هفته متولد شدی؟
نمی‌دونستم. گفتم: نمی‌دونم.
-سه‌شنبه.
-سه‌شنبه؟
-آره، سه‌شنبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:26  توسط علی کاظمیان  | 


"آزادی؟ ... آزادی؟..." سرانجام یک پراید ترمز کرد و من و آن سه نفر دیگر، داخل پریدیم.
- آقای راننده، ما چهار نفر با هم نیستیم‌، یه‌وقت ترس به دلت راه ندی.
(این را مرد مومشکی گفت که پالتوی خاکستری به تن داشت و سمت چپ نشسته بود.)  
- من چیزی واسه از دست دادن ندارم، نگران نیستم.
سرم را گرداندم به سویش، راننده موهای سپید و سبیل جوگندمی داشت و در مقابل تعریف و تمجید مسافر صندلی جلو از پاسخ حکیمانه‌اش، واکنشی نشان نمی‌داد.
مرد مومشکی پرسید: "بعد از آزادی کدوم طرفه مسیر شما؟"
- بعد از آزادی... میرم زیر بار ظلم. (و ادامه داد) یعنی هر طرف که مسافر باشه.
بعد سه مسافر دیگر شروع کردند به حرف زدن، زیاد گوش نمی‌کردم، منتظر بودم راننده چیزی بگوید. از جلال‌آل‌احمد پیچید داخل شیخ‌فضل‌الله، و گفت: "همین کفشی که الان به‌ پامه، چهارتا سوراخ داره. یه بارون میاد انگار که با پای لخت دارم راه میرم."
مومشکی گفت: "باز خوش‌به‌حالت همین ماشینو داری."
- اینم مال یکی از فامیلاس. چهار ماهه 6صبح تا 11شب کار می‌کنم، هنوز یه قرون بهش نتونستم بدم.
و بعد حساب کرد که روزی 25 تومن کار می‌کند و ماهی 350تومن اجاره می‌دهد و بچه‌ی دانشگاه آزادی دارد و پول بنزین را هم که کم کنی چیزی نمی‌ماند. هیچی نمی‌ماند.
مرد مومشکی شروع کرد به بحث کردن، که "چطور نمی‌ماند؟ راننده تاکسی‌ها خیلی هم وضعشون خوبه."
مسافر جلویی مداخله کرد: "آخه شما کرایه‌خونه رو هم در نظر بگیر، داداش."
راننده به تایید و تاسف سر تکان داد: "28ساله دارم کرایه خونه میدم. اول انقلاب می‌تونستم با 7هزار تومن تو نارمک خونه بخرم. نخریدم. می‌دونی چرا؟ چون اون موقع بچه نداشتم و با خودم فکر کردم که خونه حق کساییه که بچه دارن."
کسی نتوانست چیزی بگوید، تا اینکه مومشکی...: "خب، پس مشکل از طرز تفکر شماس، اصلا فکرتون منطقی نبوده."
من سر چرخاندم رو به مو مشکی و دیوانه‌وار نگاهش کردم.
راننده آهی کشید: "منطقی نبود... اما فکر کردم شاید این‌طوری انسانی‌تر باشه."
جان کندم و گفتم: "آره، به نظر من هم فکرتون خیلی انسانی بوده."
دیگه نفهمیدم کی چی گفت. آزادی خیلی ترافیک بود. نرسیده به آزادی هر چهار نفر پیاده شدیم.

لینک "عارفی که می‌شناسم" : 1/ 2/ 3  

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 3:53  توسط علی کاظمیان  |