اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ توی جاده، نزديكای ورامين، اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ اون جلو، ماشين پليس بود، و ماشين آتيشنشانی، و ماشين امداد، و كلّی هم ترافيك بود، اون هم تو جاده، اگه گفتی چرا؟
راستش... راستش اون جلو... گويا اون جلو يكی توی ماشينش كنار جاده، هوس كرده بود سرشو بكنه تو فرمون ماشينش، و ببينه سرش جا ميشه يا نه. و سرش هم خيلی خوب جا شده بود، اونقدر خوب كه ديگه سرش از تو فرمون در نمیاومد.
يكی گفت: "چرا وقتی ميره تو، ديگه در نمیآد؟" همه سرشونو انداختن پايين و آه كشيدن.
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:14  توسط علی کاظمیان
|
"تا لحظاتی ديگر قطار مشهد- تهران شمارهی 339 از سكوی يك به مقصد
كازابلانكا حركت میكند."
...
همفری بوگارتِ درونم که چشم دوخته به درِ ايستگاه
نيك میداند؛
اينگريد برگمن نخواهد آمد.
لینک عاشقانههای ناآرام پیشین (1 / 2 / 3 / 4)
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 13:52  توسط علی کاظمیان
|
این تصویر را از اسلایدهای سخنرانی دکتر مرندی با موضوع "مولفههای اجتماعی سلامت" انتخاب کردهام.
به نظر شما چرا متوسط ضریب هوشی در فرزندان ۵ساله با سطح درآمد خانوادهشان نسبت مستقیم دارد؟
این هم چهار تبیین احتمالی:
الف) فرزندان خانوادههای پولدارتر، تغذیهی بهتری دارند.
ب) فرزندان خانوادههای پولدارتر، معمولا در شرایط فرهنگی و تربیتی مناسبتری پرورش مییابند.
پ) افراد با ضریب هوشی بالاتر، در طول تاریخ توانستهاند در مجموع به وضع اقتصادی بهتری دست پیدا کنند. پس چون پدر و مادرهای پولدار، به طور متوسط باهوشترند، فرزندان باهوشتری هم خواهند داشت.
ت) به نظرم اصل موضوع پشتوانهی علمی ندارد و قابل استناد نیست.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:47  توسط علی کاظمیان
|
شانه به شانه/ میگریزیم از هم.
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1:54  توسط علی کاظمیان
|
بسم الله الرحمن الرحیم. ما اسممان دانشجو است و در خوابگاه زندگی میکنیم. ما از همهی رئیسها و آدمهای دانشگاه تشکر میکنیم که ما را در خوابگاه میخوابانند.
در خوابگاهِ ما، رزیدنتها و دانشجویان پیاچدی خوابانده میشوند و اگرچه هرکدام از ما برای خواب یک تا دو متر مربع فضا، بیشتر نمیخواهیم ولی چون رزیدنت و دانشجوی پیاچدی هستیم، مسوولینها لطف کردهاند و به هر سه نفر از ما یک اتاق سه در چهار دادهاند. تازه خود آقای مسوول هم آنبار که ما غلط خورده بودیم و رفته بودیم پیشش تا بگوییم ما را به اینترنت اتصال دهد، با قدرت گفت که ما اصلا وظیفه نداریم به شما رزیدنتها (یعنی فلانفلانشدهها) خوابگاه بدهیم. و ما از او تشکر کردیم، و ما خیلی مسوولینها را دوست داریم.
هر روز عصر صدا میکنند و ما میرویم تا برایمان غذا بریزند و ما غذاها را میخوریم و هرچه زیاد میآید میریزیم توی سطل آشغال. و این آقا مصطفی که پیاچدی تغذیه است و با یک فوقتخصص ریه و پیاچدی انگلشناسی هماتاق است، آنروز میگفت "چرا اینها عقلشان نمیرسد و غذا را به جای اینکه در دیگ، فلهای بیاورند، در ظرفهای یکبارمصرف نمیآورند؟" و او برایمان توضیح داد که "اینطوری غذای کمتری دور ریخته میشود و هزینهی بستهبندی هم در میآید." اما ما گول او را که همیشه یک درصد خالی لیوان را نگاه میکند، نمیخوریم، حتما مسوولینها یک چیزی بهتر از ما میدانند که اینطوری صلاح دانستهاند. و اصلا خودٍ رییس دانشگاه هم آنروز در سخنرانی گفته بود که رزیدنتها چشموچراغ دانشگاه هستند.
من در اینلحظه، در حالی که میم (پیاچدی میکروبشناسی) و غین (رزیدنت پاتولوژی) دارند با لبتاپ، پلیاستیشن بازی میکنند، انشای خود را به پایان میبرم.
این بود انشای من. شاد است معلم من.
لینک موضوع انشای قبلی: نامه ای به پلیس
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:36  توسط علی کاظمیان
|
استاد: باور كنيد از نظر سطح علمی با غرب دو انگشت فاصله داريم.
دانشجو: استاد، یکی از دوستای من هم با دماغش غذا میخوره.
استاد: جداً؟ با دماغ؟
دانشجو: باور كنيد... البته دو انگشت پايينتر.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:33  توسط علی کاظمیان
|
علی (که پیشتر هم در مطلبی به نام صداقت به او رفرنس داده بودم) سربازیاش را در منطقهی مرزی دهلران گذراند. میگفت یک روز مرد بسیار مسنی به درمانگاه آمده بود. پرسیدم "پدرجان، چند سالته؟"، گفت "مَ هِی بیمَم"، گفتم "سنات پدرجان... چند سال سن داری؟"، باز گفت "مَ هِی بیمَم"، خلاصه دکتر علی میگفت هرطور خواستم از سنوسال او سر درآورم، جز "مَ هِی بیمَم" چیزی دستگیرم نشد. ناچار همراهش را صدا کردم و خواستم جملهی پیرمرد را برایم ترجمه کند .
و شستم خبردار شد که "مَ هِی بیمَم" یعنی "من همینطور بودم... هرچه فکر میکنم میبینم که همیشه بودم... و هیچ یادم نمیآید که زمانی نبوده باشم."
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11:25  توسط علی کاظمیان
|
"ملاقات بانوی سالخورده"، اثر حمید سمندریان، را دیشب در تئاتر شهر برای دومین بار دیدم.
در پردهی آخر نمایش، اهالی شهر گولن که در برابر پیشنهاد صد میلیاردی بانوی سالخورده (با بازی گوهر خیراندیش) تاب نیاوردهاند، در تالار اصلی شهر جمع میشوند تا با کشتن همشهریشان، آلفرد، کاری را که از آغاز هریک منتظر بود دیگری انجام دهد، دستهجمعی به انجام برسانند.


کشیش پیش میرود و برای آلفرد شروع به خواندن دعا میکند.
آلفرد (دست بالا میبرد و دعا را قطع میکند): "دیگه لطفا پای خدا رو وسط نکشین."
کشیش: "من برایت طلب آمرزش میکنم."
آلفرد: "برای گولن طلب آمرزش کن."
توضیح بیشتری دربارهی نمایشنامه را اینجا ببینید
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:23  توسط علی کاظمیان
|
لینک عاشقانههای ناآرام پیشین (3 /2 /1 )
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:47  توسط علی کاظمیان
|
چقدر باز این روزها و ماهها تلخ شده ای
و نگرانی از چشمهات می بارد
.....
تو می گفتی بعد از این هیچ چی را نمی خواهی باور کنی
اما.....شاید همین جوریها بوده که حالا سیاهی دارد باورت می کند
من برای چشمهای غریب تو نگرانم
وای اگر دیگر ندرخشند
رو به پنجره ایستاده ای ِ گفته ام : ....بگذار برات قصه ای بخوانم
و تو قول بده گوش کنی ...
تا اخرش باهم کلی بخندیم
و بعد ان گل سرخ باغچه ِ که نمی چینیم ِ برای خنده هات
خنده های ساده لوحانه ...زود باورانه ؟.........نه من و تو که باهاشان کاری نداریم
ما جور دیگری می خندیم
جوری که خانه ی دیوقصه حداقل چندتایی ترک بردارد
دیوی که گویا قصد کرده خانه خرابمان کند........
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 0:1  توسط علی کاظمیان
|