تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

دو دهه ایستایی


از ایستادنٍ آن بجه‌دبستانی در مینی‌‌بوس شلوغ خیابان خواجه‌ربیع، که کرایه‌اش به ريال، یک‌رقمی بود، تا ایستادن در اتوبوس شلوغ تجریش-انقلاب که کرایه‌اش به ريال، چهار رقمی‌ست، قریب به دو دهه بر من گذشته‌ است. اما هنوز هم نفهمیده‌ام آن صندلی که مقابل من خالی می‌شود، حق من است یا بغل‌دستی‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 18:11  توسط علی کاظمیان  | 

سرزمین مردپرور


برگشتم به كوپه. جز جوان كارگر كه كنار در، ساكت نشسته بود، چهار نفر ديگر مشغول بحث درباره‌ی كنترل جمعيت بودند. دو جوانی كه روي تخت بالايی ورق‌بازی می‌كردند و آقا معلمِ سمت چپ من، يادِ  احمدی‌نژاد افتاده‌بودند كه باری گفته بود:" اينكه می‌گويند دو بچه كافی است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما ظرفيت دارد كه فرزندان زيادی در آن رشد پيدا كنند، حتی ظرفيت حضور 120ميليون نفر را نيز داراست."
اما حقيقتش، حواس من نه به بحث آنها، كه به مرد فربه ميانسالی بود كه روبه‌رویم به خود می‌پيچید. حرفی داشت گويا. يك‌دقيقه‌ای پيچ و تاب خورد تا اينكه سرانجام توانست سررشته‌ی بحثِ كنترل جمعيت را در دست گيرد. گفت:" البته بگم‌ها، الان در اروپا و در كانادا رشد جمعيت منفيه، علتش چيه؟ يك علت اصلی داره. علتش اينه كه اونا مشكل ژنتيكی دارن. يعني مشكل اساسی دارن. يعني اگر پنجاه‌تا زن هم بهشون بدی، نمی‌تونن بچه بسازن. ولي خب، توی ايران ماشالا اوضاع خوبه."
و اين‌گونه بود كه بحث وارد فاز جديدی شد، چنان که افتد و دانی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:28  توسط علی کاظمیان  | 

از پنجره‌ی قطاری كه عصرگاه در دشت پيش می‌رود...


بر قهوه‌ای سوخته‌ی زمين‌های چشم‌انتظار، دختركان به‌جای بذر، برف افشانده‌اند/ دختركان، سرتاپای پوشيده از گِل‌اند، اما/ آواز باروری هرگز بر دهانشان خشك نمی‌شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 15:48  توسط علی کاظمیان  | 

تهوع


شب است، برف است، هوا خیلی زیر صفر است.
ما گاز داریم، ما پتو داریم، اینجا گرم است.
دلمان می‌سوزد برای آنها که گاز ندارند.
اینجا خلاصه، همه چیز خوب است.
+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 2:54  توسط علی کاظمیان  | 

نو نوا


۱
در رمان چپ‌گرايانه‌ی كازانتزاكيس، مسيح باز مصلوب، چوپان جوانی كه قرار است در گردهمايی بزرگ سالانه، نقش مسيح را ايفا كند و مانوليوس نام دارد، دوبار صورتكی از مسيح بر چوب می‌تراشد.
نخست در خلوتگاه كوهستانی‌اش صورتی رحمانی از مسيح می‌آفريند، آن‌گونه كه در دل خويش می‌بيند.
و ديگربار آن‌گاه كه با گرسنگان ساراكينا قصد بازپس‌گيری حق خود از شكم‌برآمدگان ليكووريس دارند، تصويری خشمگين از مسيح خلق می‌كند، آن‌گونه كه باز هم در دل خويش می‌بيند. و مانوليوس ابايی ندارد از اينكه تصوير دوم را "مسيح بلشويك" بخواند.

۲
جمعه‌شب پيام جهانمانی كه صورتی مناسب براي ايفای نقش مسيح دارد، و هنگام نواختن تار گويی هم‌چون استادش،  حسين عليزاده، درد می‌كشد، با تك‌نوازی‌اش تصويری ديگر از موسيقی اصيل ايران تراشيد. او چيره‌دست است، پس می‌تواند نغمه، ديگر ‌كند، از ساز خويش فراتر رود و بی‌آنكه تار بشكند، موسيقی اصيل را چون بلشويكی بنوازد. 

۳    
 كار ما شايد اين است، چيره‌دستانی باشيم در ساز خويش، بلكه بتوانيم نغمه، دیگر كنيم. 

             

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 15:23  توسط علی کاظمیان  | 

در باب امتناع ازدواج مردی از جماعت استدلاليان، كه پايش چوبين نيست


اسمش را نمی‌آورم. ابن‌الوقت است و چه‌بسا هر آن، رای دگر كند. اما دريغ است كه شاه-استدلالش باد هوا شود و در حافظه‌ی جمعی وب بجا نماند.
پرسيد:"می‌دانی چرا ازدواج نمی‌كنم؟" و خود بلادرنگ پاسخ داد:"چون فقط يك احمق است كه حاضر می‌شود با من ازدواج كند، و من حاضر نيستم با يك احمق ازدواج كنم."
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:31  توسط علی کاظمیان  | 

Filtered Academy


 اسم رشته‌ام -community oral health- را می‌گوگلم. می‌فرمايد :دسترسی امكان‌پذير نمی‌باشد.
oral health  
را می‌گوگلم. می‌فرمايد :دسترسی امكان‌پذير نمی‌باشد.
health  
را می‌گوگلم. نتيجه، شامل
۹۲ميليون و چهارصد هزار صفحه مطلب است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 8:8  توسط علی کاظمیان  | 

Uncertainty


استاد، تصویر زیر را روي پرده مي‌اندازد و همهمه‌اي در كلاس مي‌پيچد.
- خب خانم، شما می‌تونی مصالحی رو كه در اين عمارت ساده به كار رفته نام ببری؟



- اِاا... سه تا ليوان يه‌بار مصرف، چهار... نه... پنج حبه قند، و يه دونه چای كيسه‌ای كه چند دقيقه‌ايه از اون استفاده شده.
- خوبه... كسی نظر ديگه‌ای نداره؟
كلاس در سكوت فرو می‌رود و دو نفر سرشان را به نشانه‌ی موافقت با پاسخ هم‌كلاسی‌شان تكان می‌دهند.
- نظر ديگه‌ای؟
كسی از وسط كلاس: - اون پايين، دوتا ليوان تو همديگه‌س، يعنی در كل ميشه چهارتا ليوان.
- خوبه، خوبه... پس شد چهارتا ليوان، پنج حبه قند و يه چای كيسه‌ای. درسته؟ قبول دارين؟
دودانشجوي لوس از عقب كلاس: - بع...له.
- مطمئنين؟
همه‌ي كلاس: - بع...له.
-بسيار خوب، حالا بياين اين عمارت رو از يه زاويه‌ی ديگه ببينيم.



بعد از دو سه ثانيه ناگهان كلاس منفجر می‌شود.
-بله اساتيد، ده حبه قند. البته شما هيچ تقصيری نداشتين كه قندها رو پنج‌تا ديدين، تقصير شما اما اين بود كه هيچ كدومتون به زبون نياورد "از زاويه‌ای كه فعلا می‌بينيم پنج‌تاس"، "هيچ‌كس نگفت "به نظر می‌رسه"، "گويا"، "شايد"... دوستان، ما ظاهرا خيلي روشنفكريم، اما "عدم قطعيت" رو عملا فراموش كرديم .


زياده‌نويسی: استاد چند دقيقه بعد توضيح داد كه اين عمارت را اوس علی معمار در يكی از روزهای يك‌شنبه‌ای كه براي كنفرانس كتاب با هم‌كلاسی‌ها دور هم جمع می‌شدند، با استفاده از مصالح به‌جا مانده از مراسم چای‌خواری، بنا كرد. و آن‌گاه با همین مصالح، شاهكار ديگری خلق كرد و آن را "تنديس هايزنبرگ" ناميد كه خوشبختانه از اين اثر نيز تصويری در دست است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 16:14  توسط علی کاظمیان  | 

فاصله


در قطار مشهد-تهران و در بازگشت از سفری كه هر پنج روزش را گيج و منگ بودم، با خود ‌گفتم:
شايد برای بيشتر ما، آسان‌تر اين باشد كه از فاصله‌ی 1000كيلومتری اظهار دل‌تنگی كنيم تا اينكه از فاصله‌ي يك‌متری عميقا احوال هم را بپرسيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 13:53  توسط علی کاظمیان  | 

سرودی بر لب


يلدا نام بانويی ست
سپيدجامه
سرودخوان
در شبی كه شادی‌هايمان در دل است، نه بر لب.

يلدا نام سرودی است
بر لبان بانوی پرغرور عشق
در شبی كه گرمايمان در درون است.

يلدا نام شبی است
كه ديرهنگام صبح می‌شود
يعنی درست همان وقتی كه بايد.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 8:14  توسط علی کاظمیان  |