سلام آقا پليس مهربون. تو خيلی خوب هستی و من تو را خيلی دوست دارم و تو خيلی مهربون هستی.
تو میروی خانهی آدمهای بد را پيدا میكنی و آنها را حسابی میزنی تا جانشان در بيايد و به گردنشان آفتابه وصل ميكنی و آنها را دار میزنی. من هم آنروز به آنجای حسن كه كار بد كرد و در باغچه جيش كرد، سه بار لگد زدم و به او گفتم اگر يك بار ديگر كار بد بكند او را دار میزنم. و آنقدر از من ترسيد كه به جای باغچه اينبار در شلوارش جيش كرد. تو خيلی خوب هستی و به ما توی تلويزيون كارهای خوب ياد میدهی.
اما آقا پلیس خوب، بهترين كارت اين بود كه جمعه كه من و بابا و مامان رفته بوديم اصفهان و ظهر رفتيم كنار زايندهرود و پل خواجو، آنجا يك عالمه آدم كه بابا گفت 300نفر هستند و پيرها و جوانها و مردها و زنها، همگی روی پلهها كنار هم نشسته بودند و چندتا جوون آواز میخواندند. از آن آوازهايی كه من وقتی پسر بدی میشوم يواشكی ميروم در اتاق عقبی گوش میدهم و در آنها حرفهای بیتربيتی مثل عشق دارد كه بعضیهايش را زنها میخوانند. البته آن زنها بیادب هستند و ما نبايد با آنها ازدواج كنيم.
خلاصه جوونها از آن شعرها میخواندند و مردم كه انگار همه بیادب شده بودند دست میزدند و حتی زنها ميخنديدند. بعد يكهويی تو آمدی و به يك اشاره همه را به قول داييجان دَك كردی. و مردم مثل گوسفندهای گلهی كريم آقا، پسرعموی مامان، شروع كردند به راه رفتن و تو آن بالا مثل ... ايستاده بودی. (بابا میگويد آن كلمه را ننويسم، میگويد اگر بنويسم آقا معلم دفترم را پاره خواهد كرد.)
ما از تو متشکریم چون اگر تو نبودی ما خیلی آدمهای بدی بودیم ولی الان گوسفندهای خوبی هستیم.