تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

خزان بس


۱
سه‌شنبه‌نويسی‌ها دارد جوجه می‌شمرد، دوستان.
۲
بهترين مطلبي كه اين پاييز در وبلاگ‌ها خوانديد چيست؟ جواب من، "گزارش آب و هوا" است، به قلم مریم:
روزهای بارانی شاعر پرور است
برف نویسنده های بزرگ خلق می کند
داستان های پاورقی محصول روزهای آفتابی
رنگین کمان مخصوص قصه های کودکان
رعد و برق کارآگاه ها را وارد نوشته می کند
توفان فیلسوف می زاید
و روزهای ابری
به پاره کردن همه آنچه
روزهای قبل نوشته شده
می گذرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 12:0  توسط علی کاظمیان  | 



۱
سه‌شنبه شب، پيتزا فروشی ميدان فاطمی، صندلی كم آورده بود. آدم‌های متشخص زيادی به انتظار ايستاده بودند. چند قدم آن‌طرف‌تر اما، در كنسرت گروه عارف، صندلی خالی، فراوان بود. روی بالكن شايد، به ازاء هر چهار صندلی، يك آدم می‌شد یافت.
۲
"ای مردم آزاده، كجاييد، كجاييد/ آزادگی افسرد، بياييد، بياييد." 
شعر علی‌اكبر دهخدا را حميدرضا نوربخش خواند كه روی سن كنار پرويز مشكاتيان نشسته بود.
۳
سه‌شنبه شب، بسياری از روشنفكران تهرانی به تماشای "چهارخونه" نشستند، و اهالی خوابگاه ما نيز. و معاون فرهنگی دانشگاه نیز هم. - این نفر آخر البته هرگز در اين خيال نبود كه شايد می‌توانست برای دانشجويان، بليت كنسرت فراهم كند- و در كنسرت گروه عارف، صندلی خالی...تا دلت بخواهد. 
۴
"پرنده‌ی سپيدبال سرخ‌چشم تيزپر/ ققنوس آتش و خون، آزادی!/ لحظه‌ای درنگ/ از بام ما مپر."

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 17:11  توسط علی کاظمیان  | 

social capital


کسی که وسط اتوبوس راحت ایستاده بود اگر نیم متر حرکت می‌کرد، دو نفر دیگر هم در اتوبوس جا می‌شدند.
سه اتوبوس آمد و رفت تا آن دو نفری که جا مانده بودند، بالاخره سوار شوند.
در ایستگاه بعدی اگر آن دو نفر بیست سانت جابه‌جا می‌شدند، من هم در اتوبوس جا می‌شدم.
سه اتوبوس آمد و رفت تا من که جا مانده بودم بالاخره سوار شوم و خودم را برسانم به وسط اتوبوس.
در ایستگاه بعدی اگر من نیم متر حرکت می‌کردم، دو نفر دیگر هم در اتوبوس جا می‌شدند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 14:41  توسط علی کاظمیان  | 

موضوع انشا : نامه‌ای به پليس


سلام آقا پليس مهربون. تو خيلی خوب هستی و من تو را خيلی دوست دارم و تو خيلی مهربون هستی.
تو می‌روی خانه‌ی آدم‌های بد را پيدا می‌كنی و آنها را حسابی می‌زنی تا جانشان در بيايد و به گردنشان آفتابه وصل مي‌كنی و آنها را دار می‌زنی. من هم آن‌روز به آنجای حسن كه كار بد كرد و در باغچه جيش كرد، سه بار لگد زدم و به او گفتم اگر يك بار ديگر كار بد بكند او را دار می‌زنم. و آن‌قدر از من ترسيد كه به جای باغچه اين‌بار در شلوارش جيش كرد. تو خيلی خوب هستی و به ما توی تلويزيون كارهای خوب ياد می‌دهی.
اما آقا پلیس خوب، بهترين كارت اين بود كه جمعه كه من و بابا و مامان رفته بوديم اصفهان و ظهر رفتيم كنار زاينده‌رود و پل خواجو، آنجا يك عالمه آدم كه بابا گفت 300نفر هستند و پيرها و جوان‌ها و مردها و زن‌ها، همگی روی پله‌ها كنار هم نشسته بودند و چندتا جوون آواز می‌خواندند. از آن آوازهايی كه من وقتی پسر بدی می‌شوم يواشكی مي‌روم در اتاق عقبی گوش می‌دهم و در آنها حرف‌های بی‌تربيتی مثل عشق دارد كه بعضی‌هايش را زن‌ها می‌خوانند. البته آن زن‌ها بی‌ادب هستند و ما نبايد با آنها ازدواج كنيم.
خلاصه جوون‌ها از آن شعرها می‌خواندند و مردم كه انگار همه بی‌ادب شده بودند دست می‌زدند و حتی زن‌ها مي‌خنديدند. بعد يكهويی تو آمدی و به يك اشاره همه را به قول داييجان دَك كردی. و  مردم مثل گوسفندهای گله‌ی كريم آقا، پسرعموی مامان، شروع كردند به راه رفتن و تو آن بالا مثل ... ايستاده بودی. (بابا می‌گويد آن كلمه را ننويسم، می‌گويد اگر بنويسم آقا معلم دفترم را پاره خواهد كرد.) 
ما از تو متشکریم چون اگر تو نبودی ما خیلی آدمهای بدی بودیم ولی الان گوسفندهای خوبی هستیم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 13:0  توسط علی کاظمیان  | 

سرودی بر ساحل زاينده‌رود


بر زاينده‌رود آرام، سبدی‌ست روان
موسای جانم را ديری‌ست نشانده‌ام در آن
كابوس گاوخونی با من است
                              - آن باتلاق واپسين
دستان نجاتگرت كجاست، آسيه‌ی مهربان...

 اینجا در قعر کویر ورزنه دور از چشم همگان، زاینده رود سفر طولانی خود را تمام می کند و در دل این تالاب زیبا غریبانه در گل فرو میرود... برای عکاسی از این مناظر مجبور شدم به آب بزنم و مسافتی حدود چند کیلومتر به سمت وسط باتلاق را از میان لجنهایی که با خود هراس فرو رفتن را بهمراه داشت،طی کنم... عكس از مصطفي ناظم
+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 13:15  توسط علی کاظمیان  | 

از خاک، کمتر


ذره‌ی كم‌ادعای غبار
در اتاق تاريك:
طعمه‌ی نور مطلق ويدئوپروژكتور.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 13:20  توسط علی کاظمیان  | 

وارونگی


برای شنيدن سخنرانی شجریان بزرگ رفتم فرهنگستان هنر. دکتر کاشی عزيز را ديدم، استاد علوم سياسی دانشگاه علامه. گفت: چه خبر از اوضاع احوالِ سياسی؟ گفتم : در خرابیِ اوضاعِ سياسی همين بس كه شما احوالش را از من مي‌پرسید.
+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 8:54  توسط علی کاظمیان  |