در گوشهای خلوت از گالری، معشوق خيره شده است به يك تابلوی نقاشی مدرن با زمينهای به رنگ زرد كهربايی. عاشق كه تمام سالنها را پشت سر محبوب درنورديده است، چند متر آنطرفتر ايستاده و پاپايك میكند، و معشوق به حضور او سخت بیاعتناست. عاشق دارد جان میكند. چارهای نيست، بايد شروع كند. به سبك كودكان دبستانی، گويی دارد بلند بلند با خود سخن میگويد: "بعضیها خيلی بیمعرفتن!"
ما ز ياران چشم ياری داشتيم/ خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
و ادامه میدهد: "ما كه هیچ وقت توی مرام معرفت كم نذاشتيم."
تا درخت دوستی برگی دهد/ حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
معشوق خيره مانده است به حاشيهی قهوهای تابلو، هيچ نه انگار كه صدايی شنيده. "نه اينطوری فايده ندارد، بايد رفت جلو." عاشق كاپشنش را از دست راستش میدهد به دست چپ و پيش میرود، تا دو متری سمت راست محبوبش: "اگه من تا حالا اون چيزايی رو كه تو دلمه بهت گفته بودم..."
گفت و گو آیین درویشی نبود/ ور نه با تو ماجراها داشتیم
معشوق چشمش را میگرداند به سمت پايين تابلو. -"میدونی، من خر بودم. وگرنه از اول میفهميدم چه موجودی هستی."
شیوه چشمت فریب جنگ داشت/ ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
معشوق چشمهايش را ريز میكند، انگار میخواهد دقيقتر از قبل، نقاشی را وارسی كند. عاشق که دارد از اينهمه بیمحلی ديوانه ميشود، ابرو درهم میكشد: "خيال ورت نداره. تو كه مادرزاد ليلی نبودی. اگر هم الان چيزی شدی از اينه كه من مجنونت شدم."
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز/ ما دم همت بر او بگماشتیم
معشوق يك گام عقب میرود تا گويی براي آخرين بار تابلو را ببيند. عاشق آهی میكشد، خون به مغزش نمیرسد، دارد غريزی حرف میزند: "حالا من كه هيچوقت چيزی نگفتم. گفتم؟ " آب دهانش را فرو میبرد:" بههرحال خودت میدونی که خيلی برام عزيزی."
نکتهها رفت و شکایت کس نکرد/ جانب حرمت فرونگذاشتیم
معشوق كيفش را میاندازد شانهاش و به سمت چپ نيمچرخی میزند تا برود. اما ناگاه با حركتی كه به چرخ بالرينها میماند، رو میگرداند به سوی عاشق. گویی عاشق جزئی از تابلوست كه بايد يك بار ديگر نگاهش كند. مستقيم زل میزند به چشمهايش... و بعد... میرود. (انگار كه گفته است:" آقای عزيز، كارت دعوت كه برات نفرستادم.")
گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم

