تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

سناریویی عاميانه از يك غزل حافظ


در گوشه‌ای خلوت از گالری، معشوق خيره شده است به يك تابلوی نقاشی مدرن با زمينه‌ای به رنگ زرد كهربايی. عاشق كه تمام سالن‌ها را پشت سر محبوب درنورديده است، چند متر آن‌طرف‌تر ايستاده و پاپايك می‌كند، و معشوق به حضور او سخت بی‌اعتناست. عاشق دارد جان می‌كند. چاره‌ای نيست، بايد شروع كند. به سبك كودكان دبستانی، گويی دارد بلند بلند با خود سخن می‌گويد: "بعضی‌ها خيلی بی‌معرفتن!"
ما ز ياران چشم ياری داشتيم/ خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم

و ادامه می‌دهد: "ما كه هیچ وقت توی مرام معرفت كم نذاشتيم."
تا درخت دوستی برگی دهد/ حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

معشوق خيره مانده است به حاشيه‌ی قهوه‌ای تابلو، هيچ نه انگار كه صدايی شنيده. "نه اين‌طوری فايده ندارد، بايد رفت جلو." عاشق كاپشنش را از دست راستش می‌دهد به دست چپ و پيش می‌رود، تا دو متری سمت راست محبوبش: "اگه من تا حالا اون چيزايی رو كه تو دلمه بهت گفته بودم..."
گفت و گو آیین درویشی نبود/ ور نه با تو ماجراها داشتیم

معشوق چشمش را می‌گرداند به سمت پايين تابلو. -"می‌دونی، من خر بودم. وگرنه از اول می‌فهميدم چه موجودی هستی."
شیوه چشمت فریب جنگ داشت/ ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

معشوق چشم‌هايش را ريز می‌كند، انگار می‌خواهد دقيق‌تر از قبل، نقاشی را وارسی كند. عاشق که دارد از اين‌همه بی‌محلی ديوانه مي‌شود، ابرو درهم می‌كشد: "خيال ورت نداره. تو كه مادرزاد ليلی نبودی. اگر هم الان چيزی شدی از اينه كه من مجنونت شدم."
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز/ ما دم همت بر او بگماشتیم

معشوق يك گام عقب می‌رود تا گويی براي آخرين بار تابلو را ببيند. عاشق آهی می‌كشد، خون به مغزش نمی‌رسد، دارد غريزی حرف می‌زند: "حالا من كه هيچ‌وقت چيزی نگفتم. گفتم؟ " آب دهانش را فرو می‌برد:" به‌هر‌حال خودت می‌دونی که خيلی برام عزيزی."
نکته​ها رفت و شکایت کس نکرد/ جانب حرمت فرونگذاشتیم

معشوق كيفش را می‌اندازد شانه‌اش و به سمت چپ نيم‌چرخی می‌زند تا برود. اما ناگاه با حركتی كه به چرخ بالرين‌ها می‌ماند، رو می‌گرداند به سوی عاشق. گویی عاشق جزئی از تابلوست كه بايد يك بار ديگر نگاهش كند. مستقيم زل می‌زند به چشم‌هايش... و بعد... می‌رود. (انگار كه گفته است:" آقای عزيز، كارت دعوت كه برات نفرستادم.") 
گفت خود دادی به ما دل حافظا/ ما محصل بر کسی نگماشتیم 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 17:39  توسط علی کاظمیان  | 

ای كاش كه جای آرميدن بودی


بر تخت دوطبقه‌ی اتاقمان در خوابگاه، من طبقه‌ی بالا مي‌خوابم و هم‌اتاقيم پايين. ديشب كه هركدام به اندازه‌ی يك گله خرس خوابمان مي‌آمد، وقتی سرانجام ساعت 2 شب افقی شديم، به شوخی اين‌گونه به او شب‌به‌خير گفتم: "هم‌آغوشيت با فرشته‌ی خواب، گوارا باد، رفيق." و او با لحنی جدی پاسخ داد: "باور كن اين‌روزها تنها كاری كه با انجام دادنش، احساس نمی‌كنم دارم وقتم را تلف می‌كنم، همين خوابيدن است."
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 8:33  توسط علی کاظمیان  | 

از دیو و دد ملولم و تپلوهایم آرزوست


۱
کیان که هنوز دو سالش هم نیست، عاشق یک برنامه‌ی عروسکی است به اسم "تپلوها"، که هر روز صبح از شبکه تهران پخش می‌شود. چهارتا عروسک تپل‌مپل که روی تپه‌های سرسبز شیطنت می‌کنند. خیلی ساده، آن‌قدر که کودکان زیر چهار سال با دیدنش حال کنند.
یکی از بخش‌های ثابت تپلوها آن‌جاست که گوینده روی تصاویر می‌گوید: "تپلوها هم‌دیگه رو دوست دارن." و تپلوها ناگهان می‌ایستند و دسته‌جمعی می‌گویند: "آره، آره، ما هم‌دیگه رو دوست داریم." و بعد گوینده ادامه می‌دهد: "تپلوها هم‌دیگه رو بغل می‌کنن." و تپلوها می‌گویند: "آره، آره، ما هم‌دیگه رو بغل می‌کنیم." و با اشتیاق هم را در آغوش می‌گیرند.

۲
یک‌روز عصر خواهد بود، در همین خیابان ولی‌عصر گویا، لابه‌لای همین هیاهوها...
یک‌روز عصر خواهد بود ناگهان، و صدای خدا سرانجام برخواهد خاست: "آدم‌ها هم‌دیگه رو دوست دارن."  -جمعیت مبهوت به یک‌دیگر خیره می‌شوند- و باز خدا صدا در خواهد داد: "آدم‌ها هم‌دیگه رو دوست دارن." -جمعیت هنوز هاج‌و‌واج...- و زمین تکانی خواهد خورد تا صدای خدا برای سومین بار برخیزد، چنان‌که گویی از عروسی قصد بله گرفتن دارد: "آدم‌ها هم‌دیگه رو دوست دارن."
آدم‌ها تکانی می‌خورند، گویی راز نهفته‌ای برایشان فاش شده، و به هم‌نوایی بانگ بر می‌دارند: "آره، آره ،ما هم‌دیگه رو دوست داریم." و خدا خواهد خواند: "آدم‌ها هم‌دیگه رو بغل می‌کنن." -"آره، آره، ما هم‌دیگه رو بغل می‌کنیم." نه اینکه یک‌نفر بگوید، یا ده نفر، یا صد نفر، نه، همه، همه فریاد خواهند زد: "آره، آره، ما هم‌دیگه رو بغل می‌کنیم." و آدم‌ها به سوی هم خواهند شتافت، و در آغوش هم جای خواهند گرفت.
مامور گشت ارشاد و دختر زیبا، یک‌دیگر را در آغوش خواهند کشید،
فروشنده‌ی کیوسک مطبوعاتی و آن پسری که یک‌وری می‌ایستاد و برای خرید سیگار پول را پرت می‌کرد، یک‌دیگر را در آغوش خواهند کشید،
راننده‌ی اتوبوس و مسافر، یک‌دیگر را...
زن و شوهر یک‌دیگر را...
راننده‌ی ماشین عقبی و جلویی، یک‌دیگر را...
و هر انسانی روبه‌روییش را، یا بغل دستیش را در آغوش خواهد کشید.
و در هم‌آغوشی هر دو نفر، سه نفر حضور خواهند داشت: انسان و خدا و انسان.
... یک‌روز عصر خواهد بود،
و آن‌گاه تو را که رو‌به‌رویم ایستاده‌ای، تنگ، تنگ در آغوش خواهم فشرد و برایت اولین عاشقانه‌ی آرامم را خواهم سرود، و تو را گریه سر خواهم داد... گریه‌ی شوق با تمام وجود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 15:41  توسط علی کاظمیان  | 

روایتی مومنانه از چهارشنبه شبی که مثل هر شب بود


۱
بسمه تعالی. ملت مهربان ایران، اینجانب علی کاظمیان، صادره از مشهد به تهران، در شامگاه شانزدهم آبان‌ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش، و در حاشیه‌ی خیابان جویبار، نخستین هم‌آغوشی زندگیم را تجربه کردم.
۲
همه‌جا امن و امانه/ ساعت چند نصف شبه؟

۳
ساعت ده و نیم شب، در خوابگاه را باز کردم و به رسم شبانه زدم بیرون. آن‌طرف خط موبایل، مامان بود، از مشهد. مادرم کلا نگران بود، برایش توضیح دادم که همه‌چیز روبه‌راه است و تقریبا از این بهتر نمی‌شود. پیچیدم سمت راست.
۴
کوچه‌ها باریک نبود اما دکون‌ها بسته بود.

۵
جویبار را می‌رفتم پایین. مامان هنوز از احوالم می‌پرسید، من کماکان تعریف می‌کردم. جویبار مرا می‌برد پایین.
۶
درست در میانه‌ی خزان...

۷
صدمتری از میدان فاطمی فاصله گرفته بودم. مادر چیز دیگری پرسید. خواستم سوالش را با سوال پاسخ دهم، که در همین لحظه نخستین هم‌آغوشی زندگیم آغاز شد.
۸
جویبار لحظه‌ها جاری...
۹
آنها دو نفر بودند که از پشت سر پریدند روی سرم. آن‌یکی که پنجه‌بوکس نداشت، چنگ انداخت به موبایلم. و دیگری که به موبایل چنگ نینداخته بود، سرم را برگزید.
۱۰
بزن، بزن، که داری خوب می‌زنی.
۱۱
باید فریاد می‌زدم. حیف بود این هم‌آغوشی بی‌تماشاچی بماند.
۱۲
از شما خفته‌ی چند، چه کسی می‌آید با من فریاد کند.
1۱۳
پیش از آن‌که مقاومتم را بشکنند و بر زمینم بیفکنند، لحظه‌ای چهره‌ی آقای پنجه‌بوکس را دیدم. گمانم اندکی جوان‌تر از من بود و قیافه‌اش با مردمی که هر روز در کوچه و خیابان و دانشگاه می‌بینم، تفاوت ویژه‌ای نداشت. فقط کمی صورتش درهم بود. خب به ‌هرحال باید حق داد. او هم مشغول هم‌آغوشی بود.
۱۴
کیست که بکارتی سربلند را، از این روسپی‌خانه‌های دادوستد سربه‌مهر باز آورد؟
۱۵
زمین افتادم. هم آقای پنجه‌بوکس که کماکان سرم را نشانه می‌رفت، و هم دوستش که به امر موبایل اشتغال داشت و همدلانه لگدهایی هم می‌زد، هردو، زیرلب چیزهایی می‌گفتند که خاطرم نیست.
دیگر باید مشتم را کم‌کم باز می‌کردم. به‌هرحال هم‌آغوشی هم اندازه‌ای دارد، آن‌هم کنار خیابان اصلی شهر، آن‌هم وقتی که با وجود این‌همه فریاد، یک موجود زنده هم نظرش به این اوضاع جلب نمی‌شود.
۱۶
کسی ز شب‌گرفتگان، چراغ برنمی‌کند...

۱۷
مشتم را گشود، موبایل را قاپید و دوید. آقای پنجه‌بوکس هم که راه‌ورسم را بهتر می‌دانست، چند ضربه‌ی واپسین را فرود آورد و آن‌گاه دوید به سمت دوستش. تا عینکم را از زمین برداشتم و سر بلند کردم،دیگر دیر شده بود تا درست متوجه شوم سوار یک موتور شدند یا دو موتور، و یک همراهی داشتند یا دو همراهی. هرچه بود رفتند.
۱۸
رفت و گم شد توی این شهر خاکستری...
۱۹
بی‌درنگ برخاستم، دویدم به سمت خوابگاه... دویدم... دویدم، بی‌انصافی بود که بلافاصله پس از هم‌آغوشی این‌چنین اسب‌وار بدوم، اما چاره‌ای نبود. باید مادرم را درمی‌یافتم. همین یک‌دقیقه پیش از میانه‌ی جملات گل و بلبل من، ناگهان فریادهای دیوانه‌وار برخاسته بود، و او آن طرف خط...
پریدم توی خوابگاه، نفس‌نفس‌زنان زنگ زدم به مشهد. بعد رفتم دستشویی و با همه‌ی وجودم بالا آوردم. آن‌گاه تن‌پوش خونی‌ام را از تن کندم تا شریف‌ترین دوش آب گرم زندگیم را بگیرم.
۲۰
آسوده بخوابید/ اوضاع مرتّبه
همه‌جا امن و امانه/ و تازه هنوز سرِ شبه.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 14:31  توسط علی کاظمیان  | 

آن روز که سكه یک رو داشت


من و تو/ تمام مرداد را/ با ورقه‌های امتحانی بابا/ پاكت ساختيم/ تا كريمی، بقال سر محل/ دانه‌ای پنج قرون از ما بخرد.

آخر مرداد/ تو كيفت را پر از پاكت كردی/ من كيفم را پر از پاكت كردم/ رفتيم سر محل/ تا كريمی دانه‌ای پنج قرون...

كريمی گفت :من كه از اين‌ها لازم ندارم/ .../ كريمی گفت: آقا شما روغن می‌خواستی؟/ ما رفتيم جلوتر: آقای كريمی... اما.../ ـ برو بچه، من از اين‌ها لازم ندارم/ ما گفتيم: اما...
                                                      ***
سرخوشانه دویدیم‌ تا خانه/ با سكه‌ای دو تومنی در دست/ ...برادر ...يادت هست؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11:42  توسط علی کاظمیان  | 

در پیاده رو


پشت سرم، آوای خواهش... واکسی‌ها
و روبه‌رویم، ازدحام تاکسی‌ها
                                                     درگیرودار رد شدن از لابه‌لای
                                                     جمعیتِ درگیرودار بی‌کسی‌ها
ده‌ها مغازه ، این‌طرف، صدها پریشان
بین هزاران جنس بیجان، وارسی‌ها
                                                    سمت چپم، در باغچه، خاکی سترون
                                                    پژمرده زیر خاک، شوق اطلسی‌ها
                                              ***
شک کرده‌ام دیگر که حتی کاری افتد
بر این زمین مرده، انفاس مسیحا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 16:13  توسط علی کاظمیان  | 



   این ترانه بوی نان نمی‌دهد
   بوی حرف دیگران نمی‌دهد
   سفره‌ی دلم دوباره باز شد
   سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد
   با سلام و آرزوی طول عمر
   که زمانه این زمان نمی‌دهد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 8:55  توسط علی کاظمیان  | 

سه‌شنبه، روز هشتم از ماه هشتم


آن روز زمستانی كه ناگهان به خود آمدم و ديدم كيف دستی‌ام كه هرچه آه و پول و مدرك و كارت شناسايی در بساط داشتم درون آن گذاشته بودم، و تا همين چند دقيقه پيش هم دستم بود، الان نه در دست راستم است و نه در دست چپم،
آن لحظه كه در ثانيه‌ای برق مرا گرفت كه: بنده‌ی خدا، همين نيم‌هويتی هم كه تا الان در اين جامعه داشتی با گم كردن اين كيف از كف دادی،
و ناگهان به سرم زد كه:شايد در دكه‌ی مطبوعاتی آن‌طرف خيابان...
و بعد مثل ديوانه‌ها پريدم وسط خيابان، لابه‌لای ماشين‌های مجنون‌تر از من،
درست در همان لحظه‌ای كه از جلوي آردی پريدم مقابل 206،
و در حالی كه آدرنالين خونم به سطح خفنی رسيده بود...
باور كن باز‌هم انگار ته دلم می‌دانستم كه :... خيالت راحت، گم نشده!

آن‌روز ديگر برايم مسجل شد كه به لحاظ روانی تا چه حد انسان خوش‌بينی هستم؛ موضوعی كه البته پيش‌تر هم كمابيش به آن واقف بودم.
                                                        ***
حالا لطفا يكی بیاید و به من بگويد اين آدم بالذات خوش‌بين، بايد چه كند در برابر اين سيل خبرهایی كه جملگی دارند از رسیدن روزهای دشواری برای ما خبر می‌دهند.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 14:4  توسط علی کاظمیان  | 

عاشقانه‌ي ناآرام- 3


+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 13:1  توسط علی کاظمیان  |