۱
کلمات قصار را میتوان "اسانس اندیشه" خواند. جملاتی که گویی قرار است به تنهایی همهی طعم و انرژی موجود در سفرهی اندیشهی یک متفکر را به خورد مخاطب دهند و تاثیری در او برانگیزند که دستکم با آثار خواندن چندین کتاب برابر باشد.
کلمات قصار پرادعا هستند، به خصوص برای ما که از کودکی عادتمان دادهاند آرزوی فضیل عیاض شدن در سر بپروریم و انتظار بکشیم روزی را که آن "الم یان للذین آمنوا..."یی که اختصاصی ماست به گوشمان بخورد و زندگیمان را از اینرو به آنرو کند.
کلمات قصار سادهانگارانه هستند، چرا که از تدریجی و بطئی بودن تحولات ماندگار غافل میشوند.
کلمات قصار گولزننده هستند، چرا که میخواهند آخر فیلم اندیشه را به ما بگویند. خب وقتی هم که آخر فیلم را بدانیم، معمولا کمتر شوقی داریم برای تماشای کامل فیلم.
کلمات قصار بیشناسنامه هستند، سروته حرفی زده میشود تا کلمهی قصاری زاده شود و بعد بیتفاوت به زمینهی کلام، بستهبندی و عرضه میشود.
کلمات قصار ابزار دست جاهلانی مثل من هستند که که لابهلای صحبتهایشان، یک "به قول فلانی" هم بچسبانند و خود را عالم بنمایانند.
۲
راستی شما کسی را میشناسید که فقط با شنیدن "بیایید از بدیها متنفر باشیم، نه از بدها"، گاندیوار، دست از نفرت نسبت به انسانها بشوید؟
۳
داشتم مقدمه "سفر درونی" اثر رومن رولان را میخواندم. رسیدم به جملهای که مثل برق مرا گرفت. برگشتم، دوباره خواندم، سهباره، چهارباره... با جمله کشتی گرفتم، متاثر شدم و بالا و پایین رفتم... خلاصه با هم ماجراها داشتیم.
گذشت تا یک هفته بعد که در خیابان یاد آنروز افتادم. به خودم که رجوع کردم دیدم بینی و بین الله از آن عبارت شاهکار، جز خاطرهای و احساسی برایم نمانده است... میدانید چرا؟... ساده است، چون من فضیل عیاض نبودم.
(آن عبارت، که حالا با نقل قول من دیگر میشود کلمهی قصار، این بود:
برای آنکس که دیدن میداند، هر دقیقهای که از آن درست بهره برگیرد، جوهر هم آنچه بود و هم آنچه خواهد بود را در خود دارد.)