تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

بی خویشی (یا حل شدن در میان جمع)

جسمت اگر در تب ۳۹درجه می‌سوزد
                                      جانت اگر در بی‌تابی
                 جسمت اگر خسته است
                                      جانت اگر زخمی...

اعتنایی نکن/ بشتاب/عصر جمعه/استادیوم را دریاب.

هرچند خسته و زخمی/ بنشین میان جمع/ بنشین میان نعره‌های دسته‌جمعی ممتد/
                                                                                باشد که قرعه‌ی دولت به نام تو افتد.
باشد که تیم محبوبت/ ده نفره، خسته و زخمی/ در آخرین دقیقه‌ي بازی/ معجزه‌ای کند.
تا در انفجار "آزادی"/ همراه با جماعت دیوانه/ چرخ‌زنان بخوانی:
                                                                   "امشب شب عروسیه/ مبارکه و مبارکه، مبارکه"
  جسمت اگر خسته است
                                 جانت اگر زخمی
اعتنایی نکن/ بشتاب/ عصر جمعه/ استادیوم را دریاب.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 14:19  توسط علی کاظمیان  | 

ای کاش، ای کاش، فضیل عیاضی در کار بود


۱
 کلمات قصار را می‌توان "اسانس اندیشه" خواند. جملاتی که گویی قرار است به تنهایی همه‌ی طعم و انرژی موجود در سفره‌ی اندیشه‌ی یک متفکر را به خورد مخاطب دهند و تاثیری در او برانگیزند که دست‌کم با آثار خواندن چندین کتاب برابر باشد.
 کلمات قصار پرادعا هستند، به خصوص برای ما که از کودکی عادتمان داده‌اند آرزوی فضیل عیاض شدن در سر بپروریم و انتظار بکشیم روزی را که آن "الم یان للذین آمنوا..."یی که اختصاصی ماست به گوشمان بخورد و زندگی‌مان را از این‌رو به آن‌رو کند.
 کلمات قصار ساده‌انگارانه هستند، چرا که از تدریجی و بطئی بودن تحولات ماندگار غافل می‌شوند.
 کلمات قصار گول‌زننده هستند، چرا که می‌خواهند آخر فیلم اندیشه را به ما بگویند. خب وقتی هم که آخر فیلم را بدانیم، معمولا کمتر شوقی داریم برای تماشای کامل فیلم.
 کلمات قصار بی‌شناسنامه هستند، سروته حرفی زده می‌شود تا کلمه‌ی قصاری زاده شود و بعد بی‌تفاوت به زمینه‌ی کلام، بسته‌بندی و عرضه می‌شود.
 کلمات قصار ابزار دست جاهلانی مثل من هستند که که لابه‌لای صحبت‌هایشان، یک "به قول فلانی" هم بچسبانند و خود را عالم بنمایانند.

۲
 راستی شما کسی را می‌شناسید که فقط با شنیدن "بیایید از بدی‌ها متنفر باشیم، نه از بدها"، گاندی‌وار، دست از نفرت نسبت به انسان‌ها بشوید؟

۳
 داشتم مقدمه "سفر درونی" اثر رومن رولان را می‌خواندم. رسیدم به جمله‌ای که مثل برق مرا گرفت. برگشتم، دوباره خواندم، سه‌باره، چهارباره... با جمله کشتی گرفتم، متاثر شدم و بالا و پایین رفتم... خلاصه با هم ماجراها داشتیم. 
 گذشت تا یک هفته بعد که در خیابان یاد آن‌روز افتادم. به خودم که رجوع کردم دیدم بینی و بین الله از آن عبارت شاهکار، جز خاطره‌ای و احساسی برایم نمانده است... می‌دانید چرا؟... ساده است، چون من فضیل عیاض نبودم.

 (آن عبارت، که حالا با نقل قول من دیگر می‌شود کلمه‌ی قصار، این بود:
 برای آن‌کس که دیدن می‌داند، هر دقیقه‌ای که از آن درست بهره برگیرد، جوهر هم آنچه بود و هم آنچه خواهد بود را در خود دارد.)

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 3:4  توسط علی کاظمیان  | 

زردها بیهده قرمز نشدند


۱
 اولی تا رسید به چارراه، چراغ قرمز شد. پکی زد به سیگارش، دنده رو عوض کرد و همین‌طور که از چارراه می‌گذشت، گفت:"برو بابا!"
 دومی هم تا رسید به چارراه، چراغ قرمز شد. محکم زد روی ترمز، نگاهی به ساعتش انداخت، اخم کرد و گفت:"ای بابا!"
 سومی تا رسید به چارراه، باز چراغ قرمز شد. ایستاد. همین‌طور به روبه‌رو نگاه می‌کرد، نه احساسی داشت، نه حرفی زد.
 چهارمی هم مثل اون سه‌تای قبلی تا رسید به چارراه، چراغ قرمز شد. گرچه عجله داشت با کمال میل ایستاد. خوب می‌دونست دلیل اینکه پشت چراغ قرمز می‌ایسته چیه.
 پنجمی هم درست مثل همون چهارتای قبلی تا اینکه رسید به چارراه، چراغ قرمز شد.به بغل دستیش گفت: "رعایت قانون یعنی تن دادن به این نظم پوشالی چرند." دنده رو عوض کرد و از چارراه گذشت.

۲
سوال اول- تو مثل کدوم یکی هستی؟
سوال دوم-به نظرت بهتره مثل کدوم یکی باشی؟
سوال سوم-کدوم یکی خوبه که به عنوان الگوی رفتاری توی جامعه تبلیغ بشه؟

۳
فرضیه‌ی اول- کمتر کسی از ماست که به هر سه سوال جواب یکسانی داده باشه.
فرضیه‌ی دوم- عده‌ی نه چندان کمی از ما، سه جواب مختلف به سه سوال داده‌اند.
ایده‌ی شخصی- شاید هرچه جامعه سالم‌تر، احتمال اینکه شهروند آن جامعه به سه سوال جواب یکسانی بدهد، بیشتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 2:13  توسط علی کاظمیان  | 

حکمت - مدل 86


5تا اس‌ام‌اس برایش رسیده بود: اولیش از کلمات قصار امام علی بود، دومی یه جمله‌ از گاندی. سومی و چهارمی جوک سکصی بودند، پنجمی هم یه جمله از داستایوفسکی.
سه‌تای اول رو X فرستاده بود، دوتای بعدی روِ Y. سه‌تای X رو فرستاد برایY. دوتای Y رو فرستاد برای X.

-و بدین ترتیب وظیفه‌ی آن شب‌اش را در قبال حکمت، سکص و دوستان، یک‌جا به انجام رساند. 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:11  توسط علی کاظمیان  | 

هم‌وزن با "شرمسار"


"کاش نمی‌بودم...
کاش منفجر می‌شدم، پودر می‌شدم، نیست می‌شدم.
کاش حتی... حتی انسان می‌شدم.
شرمسارم از بودنم... از سنگ بودنم..."

چه فریادها می‌کشید
                          سنگی که پرتاب شده بود
                                                          به سوی زنی تا نیم‌تنه فرورفته در خاک. 
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 4:6  توسط علی کاظمیان  | 

عاشقانه‌ی ناآرام-2


می‌گریزد از من
روی
     شیب
             دره
با گام‌هایی آرام. 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 15:20  توسط علی کاظمیان  | 

I wrote these words on October 10: World Day against death penalty


۱-اگر معتقدی دوست من که "برای برقراری امنیت در جوامع انسانی به‌کارگیری مجازات اعدام در برابر جانیان و مجرمان حرفه‌ای ضرورت دارد"، علی‌القاعده باید بتوانی نشان دهی در 130 کشوری که مجازات اعدام در آنها لغو شده یا دیگر اجرا نمی‌شود، امنیت اجتماعی اوضاع ناگواری دارد.

تماشاچیان در حال عکس گرفتن از یک مراسم اعدام در ملا عام
۲- اعدام اگر لغو نمی‌شود، می‌تواند اجرا نشود.

اعدام اگر اجرا می‌شود، می‌تواند در ملاءعام، جلوی چشم صدها انسان("انسان" و نه سنگ) برگزار نشود.

اعدام اگر در ملاءعام برگزارمی‌شود می‌تواند تصویرش در تلویزیون سراسری مملکت ، که 5ساله تا 75ساله جلویش نشسته‌اند، پخش نشود.
   ...
اعدامی اگر نباشد، به حال انسان‌ها بهتر است... من این‌گونه می‌فهمم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 0:18  توسط علی کاظمیان  | 

غروب روبه‌رو


پیش پای غروب، لابه‌لای ماشین‌هایی که از فرط غرب‌زدگی(غرب تهران را می‌گویم)در هم گره خورده بودند، درست همان وقتی که سر بلند کردم و خورشید را دیدم که میان دو پایه‌ی برج میدان آزادی جاخوش کرده است، همنوایی راننده‌ی پیکان57 با هایده، چرت دو مسافر بغل‌دستی‌ام را پاره کرد:

اگه فردا برامون، پر از صلح و صفا بود/ چه خوب بود که تو دنیا، یه فردا واسه ما بود‌

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 13:12  توسط علی کاظمیان  | 

توجیه


روبه‌روی ما، سه نفر روی مبل راحتی سه نفره نشسته بودند. نفر چهارمی آمد که بنشیند کنار آنها . آن‌که سر مبل نشسته بود برخاست و به نفر چهارم اشاره کرد که اول تو بنشین تا من باز سر مبل بنشینم -گویا فکر می‌کرد این‌طوری کمتر اذیت می‌شود. نفر چهارم از سر عادتی که به تعارف کردن داشت، گفت خواهش می‌کنم شما بفرمایید.
طرف هم که احساس کرد نیتش در راحت‌طلبی دارد رو می‌شود، دستپاچه شد و گفت: نه شما بفرمایید. من زودتر پیاده می‌شم.

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 2:2  توسط علی کاظمیان  | 

کمربندی که باز نمی‌شود


-در ترافيك سنگين روبه‌روی دانشكده علوم اجتماعی، هوش و حواسم به گوينده‌ی راديو است:
-يونسكو ۱۶ ميليون دلار به بازسازی حرمين عسگريين اختصاص داده و يك شركت تركيه‌ای از ماه آينده كار بازسازی را آغاز خواهد كرد.
-راننده با دختری كه پياده می‌شود بابت تكه‌پاره بودن اسكناس بحث می‌كند.
-"گفتگويی داريم با آقای فلانی، معاون بين‌الملل ستاد بازسازی عتبات عاليات؛ آقاي فلانی سلام عليكم. پيش از اين فرموده بوديد كه تاكنون ۱۰ ميليون دلار جهت بازسازی عتبات عاليات از مردم مسلمان كشورمان جمع‌آوری شده است. با توجه به اينكه يونسكو، ايران را در برنامه بازسازی مشاركت نداده، بفرماييد كه اين مبلغ به چه شكل مورد استفاده قرار خواهد گرفت."
-راننده از زمان پياده شدن دختر هنوز دارد به او فحش‌های نيمه‌ناموسی می‌دهد.
-"بسم الله الرحمن الرحيم. با صلوات بر محمد و آل محمد و با آرزوي قبولی طاعات و عبادات علي‌الخصوص در ليالی مبارك قدر. خدمت شما عرض كنم به هر حال ما از اينكه يونسكو براي بازسازی عتبات عاليات پيش‌قدم شده استقبال می‌كنيم. اما در مورد نحوه هزينه كردن ده ميليون دلاری كه از عاشقان اهل بيت در ايران جمع‌آوری شده است بايد عرض كنم بازسازی حرم تنها به بازسازی ساختمان حرم که یونسکو آن را به عهده گرفته، محدود نمی‌شود و مواردی چون بازسازی ضريح و غیره را هم شامل می‌شود كه به حمد و قوه الهی اين امور را به انجام خواهيم رسانيد. همين‌جا از همه دوستداران اهل بيت كه با كمك‌های خود ما را در اين مهم ياری رساندند سپاسگزاری مي‌كنم . اجر همه اين شيعيان دل‌سوخته با آقا امام زمان. اگر سوال ديگری نداريد شما را به خدای بزرگ می‌سپارم."
-"بووووق. مرتيكه مگه داری قاطر می‌روني"
-"متشكرم آقای فلانی. سوال ديگری ندارم. التماس دعا."
-در تقاطع كارگر و جلال ترافيك بيداد مي‌كند. می‌خواهم پياده شوم اما هرچه تلاش می‌كنم كمربند ايمنی باز نمی‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 13:11  توسط علی کاظمیان  | 

تداعی


صادقانه‌ترین اظهارنظری که این هفته شنیده‌ام، از وحید بود که امشب همان‌طور که چشم دوخته بود به تلویزیون، تقریبا زیر لب گفت:
"دکورهای رنگ‌وارنگ برنامه‌های تلویزیون ایران آدم رو یاد کازینوهای ترکیه می‌ندازه." (بعد مکثی کرد و معصومانه ادامه داد:) " خب البته جای اون سه‌تا خانوم رقاص خیلی خالیه"
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 2:18  توسط علی کاظمیان  | 

در دانشگاه تهران


"گروهی پر زدند به مقصد سقف محوطه‌ی نماز جمعه. عده‌ای چرخیدند به آن‌طرف، دانشکده‌ی هنرهای زیبا. به نظر تو باید چپ بروم یا راست...؟"

بعدازظهر پاییزی، رو به سوی من ارتفاع پروازش را کم کرد و این را پرسید. او انصافا یک کلاغ متفاوت بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 0:47  توسط علی کاظمیان  | 

من خمشم، خسته گلو


ندای "خاموش باش" که از همان دو ماه پیش، اولین روزهای ارتکاب سه‌شنبه‌نویسی‌ها، با من بود، این روزها رساتر به گوشم می‌رسد. گاهی استدلال می‌آورد، تو که حرفی برای گفتن نداری. گاهی هم به لحن برخی همشهری‌هایم نهیب می‌زند "یره، دهنت ره ببند."
هرچه هست با این اوضاع واحوال، بهترین پست ممکن، یادآوری نکته‌ای از همین چهار پنج شب پیش است که نزدیک اذان صبح در تنها رستوران مفتوح طرقبه (که الهی مسدود شود با آن غذای منفجرش) سلمان نگاهی به من انداخت و گفت: می‌دانی علی، به نظرم طوری می‌نویسی که خواننده‌های وبلاگت خوششان بیاید و برای نوشته‌ات به‌به و چه‌چه کنند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 1:7  توسط علی کاظمیان  |