در چارچوب در ایستاده بود و از افزایش سهمگین قیمت مشروب مینالید. به حسرت سری تکان داد و افزود: "تازه گیر هم نمیآد. هرجا میری میگن مشروب دیگه صرف نمیکنه، گیر میافتیم، ولی کریستال و کراک و شیشه... هرچی دلت بخواد."
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 12:1  توسط علی کاظمیان
|
...
(كوچه را میروبد
بادی صبور
در آخرين سهشنبهی تابستان)
+ نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 23:59  توسط علی کاظمیان
|
ساعت دو شب در باز شد. دو پسر عرب آمدند داخل رستوران قطار. مهربان بودند. چيپس تعارف کردند.
يکی شوشتری بود، يکی خرمشهری. اولی چهار سال بود اول دبيرستان میخواند، دومی بعد از ده سال هنوز چهارم دبستان نگرفته بود.
با هم مثل بلبل عربی حرف میزدند، با من به سختی فارسی.
به اولی رو کردم، از طايفهاش پرسيدم. گفت در طايفهی ما همه جوره هست، عرب و فارس و ترک و لر. دومی گفت تو هم بخواهی ميتوانی اسم بنويسی.
تعجب کردم: اين چه طايفهای است؟ به چه کارتان ميآيد؟ دومی گفت خب اگر دعوا کردی تنها نيستی، کلی آدم میآيند پشت سرت. اولی گفت اگر آدم کشتی، تنها نيستی، پول ديه بين کلی آدم تقسيم میشود.
دومی داشت ترانهی لوسآنجلسی گوش میداد که اولی بين دو صندلی دراز کشيد.
در آنطرف باز شد. بنده خدايی داخل آمد که نمیدانم چرا داشت بلند میخنديد. دومی از جا پريد. اولی همانطور درازکشيده فرياد زد:" چرا ميخندی... خودت را مسخره کن... قطار را روی سرت خراب میکنمها." آنوقت زير چشمی به من نگاهی کرد و با غرور يک طايفه بادی به غبغب انداخت.
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:15  توسط علی کاظمیان
|
قطاری با چهارده واگن، هر واگن 9 کوپه، هر کوپه شش صندلی...
نمیشود از شما خفتهی چند، یکیتان یکدم خواب به چشمش بشکند و بیاید گوشهای از این رستوران بنشیند؟ بلکه من در نیمهی این شب بیمهتاب، احساس نکنم تنها دیوانهی قطار هستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 13:49  توسط علی کاظمیان
|
جامعهی امن و ساکنان آن
جلوی در واحد آپارتمانیش، هرشب
سه جفت کفش مردانه میگذارد
پیرزن تنها.
مانیفست
زير تيغ آفتاب، در صف سواریهای تجريش-ولنجك، دختری دبيرستانی به دوستانش میگويد:" اصل مهم روانشناسی اينه كه اگه ميخوای محبوب بشی، اون حرفی رو به ديگران بگو كه اونا دوست دارن بهشون بگی."
-تشنهام شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 14:14  توسط علی کاظمیان
|
در روزگاری و سرزمینی که غالب آدمهای متفاوتش یا به "نومید بودن و نومید نمودن" خو کردهاند و یا به ابتذال "خوش بودن با چشمان بسته" تن دادهاند، جمعهشب حسین علیزاده و همآوایانش از پیوند "گلهای کبود" با "سرود گل" راه دیگری جستند و اگر چنین خواندند که:
ای همه گلهای از سرما کبود
خندههاتان را که از لبها ربود؟
مهر، هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ، هرگز اینچنین تنها نبود.
راه را چنان پرشور به پایان بردند که با آن رطل گران میشد زدن:
با همین دیدگان اشکآلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو، به گل، به سبزه درود
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم/ به بهاری که میرسد از راه/ چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است/ ما که خورشیدمان نمیخندد/ ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود/ ما که در پیش چشممان رقصید/ این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفههای بهار/گریه سر میدهیم با دل شاد/ ...گریهی شوق با تمام وجود
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 3:29  توسط علی کاظمیان
|
شجاعت بودن (یا عارفی که میشناسم-۳)
استاد که داور جلسهی دفاع تز دکتری بود، گفت نحوهی فصلبندی رساله کاملا غیرمنطقی و ناموجه است/ دانشجو توضیح داد/ استاد پذیرفت، گفت اشتباه کردم.
اعترافات-۲
به چشمان بیمارانم زل میزنم و میگویم:"یادتان نرود،ها! نخ دندان کشیدن به اندازهی مسواک زدن اهمیت و ضرورت دارد." به آنها نمیگویم اما، که خودم هفتهای یکبار هم نخ دندان نمیکشم.
+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 1:17  توسط علی کاظمیان
|
(یا ایها الذین امنوا، لم تقولون ما لا تفعلون)
...چرا چیزی میگویید
که انجام نمیدهید؟
اعترافات-۱آی جماعت، بدانید و آگاه باشید... من که گهگاه با شما سخن گفتهام از شیفتگیام به عیسی مسیح، فرانسیس آسیزی و فروغ - که زنان و مردان جذامی را بر کنار خویش میگرفتند، و بر زخمهایشان دست نوازش میکشیدند و بوسهی مهر میزدند- من که اگر پایش برسد در بیان علاقهام به این هر سه کم نمیگذارم، چهارده سال و دو ماه است که هر روز، درست روبروی کوچهمان، تابلوی "انجمن حمایت از جذامیان" را میبینم، و بیهیچ درنگی خودم را با اولین تاکسی به جایی دیگر پرتاب میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 0:21  توسط علی کاظمیان
|
از زمین ما تا آسمان ما
شامگاه چهاردهم شعبان...
ریسههای چراغانی، بالای سرم
لیوانهای یکبار مصرف، زیر پایم.
(قرص کامل ماه را بیخیال شو برادر، چای نذری را بچسب)
عارفی که میشناسم-2
سهشنبه شب، سهراه کاشانی، زیر زمین خانهی شریف و کوچکی که به خانهی کودکیهایم میمانست/ در جشن ازدواجی که میهمانان کت و شلوارپوش، اقلیت مطلق بودند/ با ترانههای عباس قادری و جواد یساری... چه بیدریغ و مومنانه میرقصید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 0:50  توسط علی کاظمیان
|
ساکنان حرم
ساعت دو شب در صحن انقلاب اسلامی حرم، وقتی مهدی که 9ماه است در فرانکفورت تحصیل میکند، داشت میگفت:" تعهدی که آنجا دوست پسر و دوست دختر به هم دارند، اینجا زن و شوهر به هم ندارند"، چند جوان آنطرفتر با کمربند به جان هم افتادند و حرفهای مهدی ناتمام ماند.
خزانزدگان
عصر شهریور، در اتوبوس واحد خط 29 کسی حواسش به درختان سبز کنار خیابان نیست... یکی دو ماه دیگر اما، میدانم، درختان برهنه را دید خواهیم زد و آه خواهیم کشید.
شب بخیر ایران
امشب از ساعت ده و ربع که شروع کردم به شام خوردن، تا وقتی آخرین لقمهی غذا را فرو بردم، برنامههای شبکهی سه سیما اینها بودند:
اول یک خانم خیلی نجیب که گمانم داشت میخندید، با بینندگان اخبار خداحافظی کرد. بعد در یک میانبرنامه، آقای گوینده چندتا از خدمات دولت نهم را نام برد و آنوقت روی تصاویر رضازاده و المپیادیها، یک سرود افتخارآمیز پخش شد. بعد نوبت به تبلیغات چیتوز و شادلی و خمیر پیتزا رسید. بعد یک روحانی خوشسیما یک دقیقه توصیهی اخلاقی کرد. بعد گفته شد "شبکهی سه، شبکهی جوان". بعد وزیر آموزش و پرورش از موفقیتهایش گفت. بعد من آخرین لقمهی غذایم را فرو بردم.
درد زیبایی
دوستی یک هفته قبل از مراسمی که نقش عروس را در آن ایفا میکرد، از من دربارهی لاکهای دندانی پرسید. گمانم در تبلیغات شبکههای ماهوارهای اسم این چیزها را شنیده بود. میخواست در شب عروسی دندانهایش درخشندهتر باشند. من که همواره در درمانگاههایی مشغول بودهام که ملت بینوا پول کشیدن دندانشان را هم با سلام و صلوات جور میکردند، اظهار بیاطلاعی کردم. البته با یک متخصص ترمیمی و زیبایی هم مشورت کردم که او گفت نه با اینجور چیزها کار کرده و نه به آنها اعتقاد دارد. به دوستم گفتم دندانهایت زیباست، لطفا بیخیال شو. او هم سرانجام با اکراه پذیرفت که با همین حد از درخشندگی دندانهایش بسازد.
این ماجرا گذشت تا اینکه سه روز قبل از مراسم عروسی، دوباره عروس خانوم با من تماس گرفت. پشت تلفن آشفته مینمود. گفت تمام دیشب را از درد دندان عقل نهفتهاش بیدار بوده.
عروس خانوم سه روز تمام، مسکن خورد. چون اگر دندان عقلش جراحی میشد، شب عروسی، آقای داماد میبایست عروسی را میبوسید که نصف صورتش باد کرده.
+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 0:9  توسط علی کاظمیان
|