"آزادی؟ ... آزادی؟..." سرانجام یک پراید ترمز کرد و من و آن سه نفر دیگر، داخل پریدیم.
- آقای راننده، ما چهار نفر با هم نیستیم، یهوقت ترس به دلت راه ندی.
(این را مرد مومشکی گفت که پالتوی خاکستری به تن داشت و سمت چپ نشسته بود.)
- من چیزی واسه از دست دادن ندارم، نگران نیستم.
سرم را گرداندم به سویش، راننده موهای سپید و سبیل جوگندمی داشت و در مقابل تعریف و تمجید مسافر صندلی جلو از پاسخ حکیمانهاش، واکنشی نشان نمیداد.
مرد مومشکی پرسید: "بعد از آزادی کدوم طرفه مسیر شما؟"
- بعد از آزادی... میرم زیر بار ظلم. (و ادامه داد) یعنی هر طرف که مسافر باشه.
بعد سه مسافر دیگر شروع کردند به حرف زدن، زیاد گوش نمیکردم، منتظر بودم راننده چیزی بگوید. از جلالآلاحمد پیچید داخل شیخفضلالله، و گفت: "همین کفشی که الان به پامه، چهارتا سوراخ داره. یه بارون میاد انگار که با پای لخت دارم راه میرم."
مومشکی گفت: "باز خوشبهحالت همین ماشینو داری."
- اینم مال یکی از فامیلاس. چهار ماهه 6صبح تا 11شب کار میکنم، هنوز یه قرون بهش نتونستم بدم.
و بعد حساب کرد که روزی 25 تومن کار میکند و ماهی 350تومن اجاره میدهد و بچهی دانشگاه آزادی دارد و پول بنزین را هم که کم کنی چیزی نمیماند. هیچی نمیماند.
مرد مومشکی شروع کرد به بحث کردن، که "چطور نمیماند؟ راننده تاکسیها خیلی هم وضعشون خوبه."
مسافر جلویی مداخله کرد: "آخه شما کرایهخونه رو هم در نظر بگیر، داداش."
راننده به تایید و تاسف سر تکان داد: "28ساله دارم کرایه خونه میدم. اول انقلاب میتونستم با 7هزار تومن تو نارمک خونه بخرم. نخریدم. میدونی چرا؟ چون اون موقع بچه نداشتم و با خودم فکر کردم که خونه حق کساییه که بچه دارن."
کسی نتوانست چیزی بگوید، تا اینکه مومشکی...: "خب، پس مشکل از طرز تفکر شماس، اصلا فکرتون منطقی نبوده."
من سر چرخاندم رو به مو مشکی و دیوانهوار نگاهش کردم.
راننده آهی کشید: "منطقی نبود... اما فکر کردم شاید اینطوری انسانیتر باشه."
جان کندم و گفتم: "آره، به نظر من هم فکرتون خیلی انسانی بوده."
دیگه نفهمیدم کی چی گفت. آزادی خیلی ترافیک بود. نرسیده به آزادی هر چهار نفر پیاده شدیم.
لینک "عارفی که میشناسم" : 1/ 2/ 3