تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم


1
این واپسین سه‌شنبه‌ی سال است. امشب آتش روشن می‌کنیم. آتش، هیزم می‌خواهد. آتش بزرگ، هیزم زیاد می‌خواهد؛ نه‌فقط "بدها و ناخوش‌ها"، که "خوب‌ها و خوش‌ها"ی کم‌ارج هم‌... تا شعله‌ی پیراسته‌ای ماند، که شمع میلاد روزهای پیش‌رو را از آن برافروزیم.
2
این ظاهرا باز تصادفی بیش نیست، که آخرین سه‌شنبه‌نویسی، صدمین نوشته نیز هست. پس از قریب به هشت‌ماه، اینجا هنوز ایران و الآن هنوز سال 1386 است. سه‌شنبه‌نویسی‌ها تلخ اگر بود، حکایت ایرانِ86 بود. سال نو، حکایت نو می‌خواهد.
3
امشب می‌خواهم سه‌شنبه‌نویسی‌ها را هیزم شعله‌هایی کنم که به بدرقه‌ی سال86 برمی‌افروزیم. باشد که بسوزد... چه می‌دانم، شاید هم سیاوش‌وار، رقصان از آن‌سو به‌درآید.
4
سال87 بهترین سال زندگی یکایکمان باد... و این آرزویی نیست، که امیدیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:32  توسط علی کاظمیان  | 


همان استدلالی که ۳۳ماه پیش مرا به فاصله‌ی یک هفته، دوبار پای صندوق رای کشاند، هنوز در مقابل استدلال‌های رقیب، به نظرم قوی‌تر می‌آید. شاهین ترازویی که مقابل چشمان من است، هنوز بال به همان‌سو کج دارد.
جمعه به لیستِ (ضعیفِ) یاران خاتمی رای خواهم داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 23:56  توسط علی کاظمیان  | 


روز برفی بر كوه، پس از آنکه از آن چهار سگ گله که راه بر ما بسته بودند به سلامت گذشتیم، تانكری دیدیم كنار ديوار یک باغ:


                                                                                                                                              
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:36  توسط علی کاظمیان  | 


1
طعم جمعه‌ها گس است. اين پنج‌شنبه‌هاست كه شيرينی جمعه می‌آيد زير زبان.
شور عيد هم در روزهای آخر اسفند است كه جاری می‌شود. بعد می‌ريزد به بركه‌ی آغاز فروردين و راکد می‌ماند.

2
چندروزی‌ست كه سهراب گاه‌وبيگاه دارد بر جانم اين كلمات را زمزمه می‌كند:

مانده تا برف زمین آب شود...
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
  
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 13:46  توسط علی کاظمیان  | 


استاد گفت: در چهار چيز مقام اول دنيا هستيم; فرار مغزها، مرگ‌ومير و جراحت ناشی از تصادفات جاده‌ای، آلودگی هوا، و نسبت تعداد prisoners به كل جمعيت.
كسی اضافه كرد: وزنه‌برداری سنگين‌وزن را هم اضافه كنيد لطفا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:23  توسط علی کاظمیان  | 


چهارشنبه شب ميدون فاطمی شلوغ بود. نيم ساعت منتظر موندم تا يه تاكسی واسه آرياشهر گير بياد.
گير نيومد. من رفتم آسمون و از اون بالا اون جايی رو كه نيم ساعت بود ايستاده بودم نقاشی كردم.
وسطای نقاشی كشيدن بود كه يه فرشته‌ای كه از اون‌طرفا رد می‌شد اومد نقاشی رو از دستم گرفت و يه علامت سوال روش كشيد. منظورش اين بود كه چرا اين ماشينای خنگ از اينجا نمی‌پيچن تو خيابون؟



بعد من از فرشته كه چشماش ضعيف بود و پايينو خوب نمي‌ديد خواستم صبر كنه تا بقيه نقاشی رو هم بكشم. اون‌وقت كله‌ی آدمايی رو كه نيم‌ساعت بود منتظر ايستاده بودن و تا وسطاي خيابون جلو رفته بودن با دايره‌های قرمز نقاشی كردم. فرشته صورتشو يه‌جوری كرد، يعنی كه چرا قرمز؟ گفتم درسته پرسپوليسی‌ام، اما راستش اينه كه آدما همه از فرط عصبانيت سرخ شدن.

واسه فرشته توضیح دادم که اون آدما و ماشينای زرد هم تاكسی‌هايی هستن كه نيم‌ساعته كنار خيابون ايستادن و فقط حاضرن مسافر دربستی سوار كنن. البته يكی‌شون هم بود كه می‌خواست مسافر آرياشهر سوار كنه، اما به‌جای 450تومن از هركسی هزار تومن كرايه می‌خواست. يه پسره هم كه عينك و كيف داشت و قيافه‌ش به اين وبلاگ‌نويس‌های خودخواه می‌خورد رفت جلو و به راننده‌هه گفت چرا هزار تومن؟ راننده گفت چون ترافيكه. پسره گفت مگه تهران تازه ترافيك شده؟ راننده گفت داداش سوار نمی‌شی برو ناعت ديگه وايسا. و پسره كه به وبلاگ‌نويسای ازخودراضی می‌خورد رفت تا نيم‌ساعت ديگه منتظر وايسه.

فرشته يه‌عالمه وقت زل زد به نقاشی و بعد با تعجب نيگام كرد. خلاصه...من كه با فرشته از آسمون بی‌ترافیک تا آرياشهر رفتم اما نفهميدم اون آدمای كله‌قرمز و اون پسره كه مث وبلاگ‌نويسای ازخودراضی بود آخرش به آرياشهر رسيدن يا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 14:39  توسط علی کاظمیان  | 


ميانه‌-زنی را می‌مانم امروز/ كه پس از شام هم‌آغوشی/ با گيسوان آشفته و چشمان براق/ رو به آينه از خود مي‌پرسد/ "باردارم آيا؟"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 15:19  توسط علی کاظمیان  | 


محمدرضا که موبایلش تا خرخره لبالب از نرم‌افزار است، دیشب به اتاقم آمد.
- علی، تاریخ تولدتو بگو.  
- یازده خرداد شصت و یک.
وارد موبایلش کرد.
-می‌دونی کدوم روز هفته متولد شدی؟
نمی‌دونستم. گفتم: نمی‌دونم.
-سه‌شنبه.
-سه‌شنبه؟
-آره، سه‌شنبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:26  توسط علی کاظمیان  | 


"آزادی؟ ... آزادی؟..." سرانجام یک پراید ترمز کرد و من و آن سه نفر دیگر، داخل پریدیم.
- آقای راننده، ما چهار نفر با هم نیستیم‌، یه‌وقت ترس به دلت راه ندی.
(این را مرد مومشکی گفت که پالتوی خاکستری به تن داشت و سمت چپ نشسته بود.)  
- من چیزی واسه از دست دادن ندارم، نگران نیستم.
سرم را گرداندم به سویش، راننده موهای سپید و سبیل جوگندمی داشت و در مقابل تعریف و تمجید مسافر صندلی جلو از پاسخ حکیمانه‌اش، واکنشی نشان نمی‌داد.
مرد مومشکی پرسید: "بعد از آزادی کدوم طرفه مسیر شما؟"
- بعد از آزادی... میرم زیر بار ظلم. (و ادامه داد) یعنی هر طرف که مسافر باشه.
بعد سه مسافر دیگر شروع کردند به حرف زدن، زیاد گوش نمی‌کردم، منتظر بودم راننده چیزی بگوید. از جلال‌آل‌احمد پیچید داخل شیخ‌فضل‌الله، و گفت: "همین کفشی که الان به‌ پامه، چهارتا سوراخ داره. یه بارون میاد انگار که با پای لخت دارم راه میرم."
مومشکی گفت: "باز خوش‌به‌حالت همین ماشینو داری."
- اینم مال یکی از فامیلاس. چهار ماهه 6صبح تا 11شب کار می‌کنم، هنوز یه قرون بهش نتونستم بدم.
و بعد حساب کرد که روزی 25 تومن کار می‌کند و ماهی 350تومن اجاره می‌دهد و بچه‌ی دانشگاه آزادی دارد و پول بنزین را هم که کم کنی چیزی نمی‌ماند. هیچی نمی‌ماند.
مرد مومشکی شروع کرد به بحث کردن، که "چطور نمی‌ماند؟ راننده تاکسی‌ها خیلی هم وضعشون خوبه."
مسافر جلویی مداخله کرد: "آخه شما کرایه‌خونه رو هم در نظر بگیر، داداش."
راننده به تایید و تاسف سر تکان داد: "28ساله دارم کرایه خونه میدم. اول انقلاب می‌تونستم با 7هزار تومن تو نارمک خونه بخرم. نخریدم. می‌دونی چرا؟ چون اون موقع بچه نداشتم و با خودم فکر کردم که خونه حق کساییه که بچه دارن."
کسی نتوانست چیزی بگوید، تا اینکه مومشکی...: "خب، پس مشکل از طرز تفکر شماس، اصلا فکرتون منطقی نبوده."
من سر چرخاندم رو به مو مشکی و دیوانه‌وار نگاهش کردم.
راننده آهی کشید: "منطقی نبود... اما فکر کردم شاید این‌طوری انسانی‌تر باشه."
جان کندم و گفتم: "آره، به نظر من هم فکرتون خیلی انسانی بوده."
دیگه نفهمیدم کی چی گفت. آزادی خیلی ترافیک بود. نرسیده به آزادی هر چهار نفر پیاده شدیم.

لینک "عارفی که می‌شناسم" : 1/ 2/ 3  

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 3:53  توسط علی کاظمیان  | 


اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ توی جاده، نزديكای ورامين، اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ اون جلو، ماشين پليس بود، و ماشين آتيش‌نشانی، و ماشين امداد، و كلّی هم ترافيك بود، اون هم تو جاده، اگه گفتی چرا؟

راستش... راستش اون جلو... گويا اون جلو يكی توی ماشينش كنار جاده، هوس كرده بود سرشو بكنه تو فرمون ماشينش، و ببينه سرش جا ميشه يا نه. و سرش هم خيلی خوب جا شده بود، اون‌قدر خوب كه ديگه سرش از تو فرمون در نمی‌اومد.

يكی گفت: "چرا وقتی ميره تو، ديگه در نمی‌آد؟" همه سرشونو انداختن پايين و آه كشيدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:14  توسط علی کاظمیان  | 


"تا لحظاتی ديگر قطار مشهد- تهران شماره‌ی 339 از سكوی يك به مقصد كازابلانكا حركت می‌كند."
...
همفری بوگارتِ درونم که چشم دوخته به درِ ايستگاه
نيك می‌داند؛
اينگريد برگمن نخواهد آمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 13:52  توسط علی کاظمیان  | 


این تصویر را از اسلایدهای سخنرانی دکتر مرندی با موضوع "مولفه‌های اجتماعی سلامت" انتخاب کرده‌ام.



به نظر شما چرا متوسط ضریب هوشی در فرزندان ۵ساله با سطح درآمد خانواده‌شان نسبت مستقیم دارد؟

این هم چهار تبیین احتمالی:
الف) فرزندان خانواده‌های پولدارتر، تغذیه‌ی بهتری دارند.
ب) فرزندان خانواده‌های پولدارتر، معمولا در شرایط فرهنگی و تربیتی مناسب‌تری پرورش می‌یابند.
پ) افراد با ضریب هوشی بالاتر، در طول تاریخ توانسته‌اند در مجموع به وضع اقتصادی بهتری دست پیدا کنند. پس چون پدر و مادرهای پولدار، به طور متوسط باهوش‌ترند، فرزندان باهوش‌تری هم خواهند داشت.
ت) به نظرم اصل موضوع پشتوانه‌ی علمی ندارد و قابل استناد نیست.
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:47  توسط علی کاظمیان  | 



 شانه به شانه/ می‌گریزیم از هم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1:54  توسط علی کاظمیان  | 


بسم الله الرحمن الرحیم. ما اسممان دانشجو است و در خوابگاه زندگی می‌کنیم. ما از همه‌ی رئیس‌ها و آدم‌های دانشگاه تشکر می‌کنیم که ما را در خوابگاه می‌خوابانند.
در خوابگاهِ ما، رزیدنت‌ها و دانشجویان پی‌اچ‌دی خوابانده می‌شوند و اگرچه هرکدام از ما برای خواب یک تا دو متر مربع فضا، بیشتر نمی‌خواهیم ولی چون رزیدنت و دانشجوی پی‌اچ‌دی هستیم، مسوولین‌ها لطف کرده‌اند و به هر سه نفر از ما یک اتاق سه در چهار داده‌اند. تازه خود آقای مسوول هم آن‌بار که ما غلط خورده بودیم و رفته بودیم پیشش تا بگوییم ما را به اینترنت اتصال دهد، با قدرت گفت که ما اصلا وظیفه نداریم به شما رزیدنت‌ها (یعنی فلان‌فلان‌شده‌ها) خوابگاه بدهیم. و ما از او تشکر کردیم، و ما خیلی مسوولین‌ها را دوست داریم.
هر روز عصر صدا می‌کنند و ما می‌رویم تا برایمان غذا بریزند و ما غذاها را می‌خوریم و هرچه زیاد می‌آید می‌ریزیم توی سطل آشغال. و این آقا مصطفی که پی‌اچ‌دی تغذیه است و با یک فوق‌تخصص ریه و پی‌اچ‌دی انگل‌شناسی هم‌اتاق است، آن‌روز می‌گفت "چرا اینها عقلشان نمی‌رسد و غذا را به جای اینکه در دیگ، فله‌ای بیاورند، در ظرف‌های یک‌بار‌مصرف نمی‌آورند؟" و او برایمان توضیح داد که "این‌طوری غذای کمتری دور ریخته می‌شود و هزینه‌ی بسته‌بندی هم در می‌آید." اما ما گول او را که همیشه یک درصد خالی لیوان را نگاه می‌کند، نمی‌خوریم، حتما مسوولین‌ها یک چیزی بهتر از ما می‌دانند که این‌طوری صلاح دانسته‌اند. و اصلا خودٍ رییس دانشگاه هم آن‌روز در سخنرانی گفته بود که رزیدنت‌ها چشم‌و‌چراغ دانشگاه هستند.

من در این‌لحظه، در حالی که میم (پی‌اچ‌دی میکروب‌شناسی) و غین (رزیدنت پاتولوژی) دارند با لب‌تاپ، پلی‌استیشن بازی می‌کنند، انشای خود را به پایان می‌برم.
این بود انشای من. شاد است معلم من.

لینک موضوع انشای قبلی: نامه ای به پلیس 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:36  توسط علی کاظمیان  | 

استاد: باور كنيد از نظر سطح علمی با غرب دو انگشت فاصله داريم.
دانشجو: استاد، یکی از دوستای من هم با دماغش غذا می‌خوره.
استاد: جداً؟ با دماغ؟
دانشجو: باور كنيد... البته دو انگشت پايين‌تر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:33  توسط علی کاظمیان  | 


علی (که پیشتر هم در مطلبی به نام صداقت به او رفرنس داده بودم) سربازی‌اش را در منطقه‌ی مرزی دهلران گذراند. می‌گفت یک روز مرد بسیار مسنی به درمانگاه آمده بود. پرسیدم "پدرجان، چند سالته؟"، گفت "مَ هِی بیمَم"، گفتم "سن‌ات پدرجان... چند سال سن داری؟"، باز گفت "مَ هِی بیمَم"، خلاصه دکتر علی می‌گفت هرطور خواستم از سن‌وسال او سر درآورم، جز "مَ هِی بیمَم" چیزی دستگیرم نشد. ناچار همراهش را صدا کردم و خواستم جمله‌ی پیرمرد را برایم ترجمه کند .
و شستم خبردار شد که "مَ هِی بیمَم" یعنی "من همین‌طور بودم... هرچه فکر می‌کنم می‌بینم که همیشه بودم... و هیچ یادم نمی‌آید که زمانی نبوده باشم."
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 11:25  توسط علی کاظمیان  | 

"ملاقات بانوی سالخورده"، اثر حمید سمندریان، را دیشب در تئاتر شهر برای دومین بار دیدم.
در پرده‌ی آخر نمایش، اهالی شهر گولن که در برابر پیشنهاد صد میلیاردی بانوی سالخورده (با بازی گوهر خیراندیش) تاب نیاورده‌اند، در تالار اصلی شهر جمع می‌شوند تا با کشتن همشهریشان، آلفرد، کاری را که از آغاز هریک منتظر بود دیگری انجام دهد، دسته‌جمعی به انجام برسانند.


 
کشیش پیش می‌رود و برای آلفرد شروع به خواندن دعا می‌کند.
آلفرد (دست بالا می‌برد و دعا را قطع می‌کند): "دیگه لطفا پای خدا رو وسط نکشین."
کشیش: "من برایت طلب آمرزش می‌کنم."
آلفرد: "برای گولن طلب آمرزش کن."

 

 

 

 

 

 

 

توضیح بیشتری درباره‌ی نمایشنامه را اینجا ببینید

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:23  توسط علی کاظمیان  | 



لینک عاشقانه‌های ناآرام پیشین (3 /2 /1 )
+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:47  توسط علی کاظمیان  | 


چقدر  باز  این  روزها  و ماهها  تلخ  شده ای

و نگرانی  از  چشمهات  می  بارد

.....

تو    می گفتی   بعد از این  هیچ چی  را  نمی خواهی  باور  کنی

اما.....شاید  همین  جوریها   بوده  که حالا  سیاهی  دارد باورت  می کند

 
من برای  چشمهای  غریب تو  نگرانم

وای  اگر دیگر  ندرخشند

 

رو به پنجره  ایستاده ای  ِ  گفته ام  : ....بگذار  برات  قصه ای  بخوانم

و تو  قول بده گوش  کنی ...

تا   اخرش    باهم  کلی  بخندیم

و بعد ان گل  سرخ  باغچه   ِ  که  نمی  چینیم ِ   برای  خنده هات

 

خنده های    ساده لوحانه ...زود باورانه  ؟.........نه  من و تو که باهاشان کاری  نداریم

 

ما    جور  دیگری  می خندیم

 

جوری  که خانه ی  دیوقصه   حداقل  چندتایی  ترک  بردارد

دیوی  که    گویا  قصد کرده  خانه خرابمان  کند........

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 0:1  توسط علی کاظمیان  | 


از ایستادنٍ آن بجه‌دبستانی در مینی‌‌بوس شلوغ خیابان خواجه‌ربیع، که کرایه‌اش به ريال، یک‌رقمی بود، تا ایستادن در اتوبوس شلوغ تجریش-انقلاب که کرایه‌اش به ريال، چهار رقمی‌ست، قریب به دو دهه بر من گذشته‌ است. اما هنوز هم نفهمیده‌ام آن صندلی که مقابل من خالی می‌شود، حق من است یا بغل‌دستی‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 18:11  توسط علی کاظمیان  | 


برگشتم به كوپه. جز جوان كارگر كه كنار در، ساكت نشسته بود، چهار نفر ديگر مشغول بحث درباره‌ی كنترل جمعيت بودند. دو جوانی كه روي تخت بالايی ورق‌بازی می‌كردند و آقا معلمِ سمت چپ من، يادِ  احمدی‌نژاد افتاده‌بودند كه باری گفته بود:" اينكه می‌گويند دو بچه كافی است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما ظرفيت دارد كه فرزندان زيادی در آن رشد پيدا كنند، حتی ظرفيت حضور 120ميليون نفر را نيز داراست."
اما حقيقتش، حواس من نه به بحث آنها، كه به مرد فربه ميانسالی بود كه روبه‌رویم به خود می‌پيچید. حرفی داشت گويا. يك‌دقيقه‌ای پيچ و تاب خورد تا اينكه سرانجام توانست سررشته‌ی بحثِ كنترل جمعيت را در دست گيرد. گفت:" البته بگم‌ها، الان در اروپا و در كانادا رشد جمعيت منفيه، علتش چيه؟ يك علت اصلی داره. علتش اينه كه اونا مشكل ژنتيكی دارن. يعني مشكل اساسی دارن. يعني اگر پنجاه‌تا زن هم بهشون بدی، نمی‌تونن بچه بسازن. ولي خب، توی ايران ماشالا اوضاع خوبه."
و اين‌گونه بود كه بحث وارد فاز جديدی شد، چنان که افتد و دانی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:28  توسط علی کاظمیان  | 


بر قهوه‌ای سوخته‌ی زمين‌های چشم‌انتظار، دختركان به‌جای بذر، برف افشانده‌اند/ دختركان، سرتاپای پوشيده از گِل‌اند، اما/ آواز باروری هرگز بر دهانشان خشك نمی‌شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 15:48  توسط علی کاظمیان  | 


شب است، برف است، هوا خیلی زیر صفر است.
ما گاز داریم، ما پتو داریم، اینجا گرم است.
دلمان می‌سوزد برای آنها که گاز ندارند.
اینجا خلاصه، همه چیز خوب است.
+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 2:54  توسط علی کاظمیان  | 


۱
در رمان چپ‌گرايانه‌ی كازانتزاكيس، مسيح باز مصلوب، چوپان جوانی كه قرار است در گردهمايی بزرگ سالانه، نقش مسيح را ايفا كند و مانوليوس نام دارد، دوبار صورتكی از مسيح بر چوب می‌تراشد.
نخست در خلوتگاه كوهستانی‌اش صورتی رحمانی از مسيح می‌آفريند، آن‌گونه كه در دل خويش می‌بيند.
و ديگربار آن‌گاه كه با گرسنگان ساراكينا قصد بازپس‌گيری حق خود از شكم‌برآمدگان ليكووريس دارند، تصويری خشمگين از مسيح خلق می‌كند، آن‌گونه كه باز هم در دل خويش می‌بيند. و مانوليوس ابايی ندارد از اينكه تصوير دوم را "مسيح بلشويك" بخواند.

۲
جمعه‌شب پيام جهانمانی كه صورتی مناسب براي ايفای نقش مسيح دارد، و هنگام نواختن تار گويی هم‌چون استادش،  حسين عليزاده، درد می‌كشد، با تك‌نوازی‌اش تصويری ديگر از موسيقی اصيل ايران تراشيد. او چيره‌دست است، پس می‌تواند نغمه، ديگر ‌كند، از ساز خويش فراتر رود و بی‌آنكه تار بشكند، موسيقی اصيل را چون بلشويكی بنوازد. 

۳    
 كار ما شايد اين است، چيره‌دستانی باشيم در ساز خويش، بلكه بتوانيم نغمه، دیگر كنيم. 

             

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 15:23  توسط علی کاظمیان  | 


اسمش را نمی‌آورم. ابن‌الوقت است و چه‌بسا هر آن، رای دگر كند. اما دريغ است كه شاه-استدلالش باد هوا شود و در حافظه‌ی جمعی وب بجا نماند.
پرسيد:"می‌دانی چرا ازدواج نمی‌كنم؟" و خود بلادرنگ پاسخ داد:"چون فقط يك احمق است كه حاضر می‌شود با من ازدواج كند، و من حاضر نيستم با يك احمق ازدواج كنم."
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:31  توسط علی کاظمیان  | 


 اسم رشته‌ام -community oral health- را می‌گوگلم. می‌فرمايد :دسترسی امكان‌پذير نمی‌باشد.
oral health  
را می‌گوگلم. می‌فرمايد :دسترسی امكان‌پذير نمی‌باشد.
health  
را می‌گوگلم. نتيجه، شامل
۹۲ميليون و چهارصد هزار صفحه مطلب است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 8:8  توسط علی کاظمیان  | 


استاد، تصویر زیر را روي پرده مي‌اندازد و همهمه‌اي در كلاس مي‌پيچد.
- خب خانم، شما می‌تونی مصالحی رو كه در اين عمارت ساده به كار رفته نام ببری؟



- اِاا... سه تا ليوان يه‌بار مصرف، چهار... نه... پنج حبه قند، و يه دونه چای كيسه‌ای كه چند دقيقه‌ايه از اون استفاده شده.
- خوبه... كسی نظر ديگه‌ای نداره؟
كلاس در سكوت فرو می‌رود و دو نفر سرشان را به نشانه‌ی موافقت با پاسخ هم‌كلاسی‌شان تكان می‌دهند.
- نظر ديگه‌ای؟
كسی از وسط كلاس: - اون پايين، دوتا ليوان تو همديگه‌س، يعنی در كل ميشه چهارتا ليوان.
- خوبه، خوبه... پس شد چهارتا ليوان، پنج حبه قند و يه چای كيسه‌ای. درسته؟ قبول دارين؟
دودانشجوي لوس از عقب كلاس: - بع...له.
- مطمئنين؟
همه‌ي كلاس: - بع...له.
-بسيار خوب، حالا بياين اين عمارت رو از يه زاويه‌ی ديگه ببينيم.



بعد از دو سه ثانيه ناگهان كلاس منفجر می‌شود.
-بله اساتيد، ده حبه قند. البته شما هيچ تقصيری نداشتين كه قندها رو پنج‌تا ديدين، تقصير شما اما اين بود كه هيچ كدومتون به زبون نياورد "از زاويه‌ای كه فعلا می‌بينيم پنج‌تاس"، "هيچ‌كس نگفت "به نظر می‌رسه"، "گويا"، "شايد"... دوستان، ما ظاهرا خيلي روشنفكريم، اما "عدم قطعيت" رو عملا فراموش كرديم .


زياده‌نويسی: استاد چند دقيقه بعد توضيح داد كه اين عمارت را اوس علی معمار در يكی از روزهای يك‌شنبه‌ای كه براي كنفرانس كتاب با هم‌كلاسی‌ها دور هم جمع می‌شدند، با استفاده از مصالح به‌جا مانده از مراسم چای‌خواری، بنا كرد. و آن‌گاه با همین مصالح، شاهكار ديگری خلق كرد و آن را "تنديس هايزنبرگ" ناميد كه خوشبختانه از اين اثر نيز تصويری در دست است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 16:14  توسط علی کاظمیان  | 


در قطار مشهد-تهران و در بازگشت از سفری كه هر پنج روزش را گيج و منگ بودم، با خود ‌گفتم:
شايد برای بيشتر ما، آسان‌تر اين باشد كه از فاصله‌ی 1000كيلومتری اظهار دل‌تنگی كنيم تا اينكه از فاصله‌ي يك‌متری عميقا احوال هم را بپرسيم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 13:53  توسط علی کاظمیان  | 


يلدا نام بانويی ست
سپيدجامه
سرودخوان
در شبی كه شادی‌هايمان در دل است، نه بر لب.

يلدا نام سرودی است
بر لبان بانوی پرغرور عشق
در شبی كه گرمايمان در درون است.

يلدا نام شبی است
كه ديرهنگام صبح می‌شود
يعنی درست همان وقتی كه بايد.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 8:14  توسط علی کاظمیان  | 


۱
سه‌شنبه‌نويسی‌ها دارد جوجه می‌شمرد، دوستان.
۲
بهترين مطلبي كه اين پاييز در وبلاگ‌ها خوانديد چيست؟ جواب من، "گزارش آب و هوا" است، به قلم مریم:
روزهای بارانی شاعر پرور است
برف نویسنده های بزرگ خلق می کند
داستان های پاورقی محصول روزهای آفتابی
رنگین کمان مخصوص قصه های کودکان
رعد و برق کارآگاه ها را وارد نوشته می کند
توفان فیلسوف می زاید
و روزهای ابری
به پاره کردن همه آنچه
روزهای قبل نوشته شده
می گذرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 12:0  توسط علی کاظمیان  |